انگشت نشانِ شهر و مردم شده ام
آواره ی کوچه های گندم شده ام
در مشهد تو راه ندادند مرا
زنجیری دربارِ تو در قم شده ام
قم ـ هزار و سیصد و بی کسی
تا نمازم قضا نشود
اين را مردي لنگ مي گويد
كه ازخون آمده
شمشيري بالاي مناره مي رود
تا از اين بگويد
كه
خون هاي ريخته يا نمازم
كدام را غذا كنم! تير ماه 1378
لطفاً
يك ليوان آب بدهيد
مي نوشم و
چشم غره ي مادر بزرگ است كه :نگفتي
مي پرسم: پسر از مادر ارث نمي برد ؟
چارقد مهربانش خيس ميشود
نگاه مي كند به من
به ليوان كه هنوز تشنه است
**
فردا حتماً در روز نامه مي نويسم
« قانون مهريه بايد عوض شود »
:اما روز نامه ي شما تا هزار و چهارصد سال پيش كه نمي رود
مي گويم:تا هزار و چهار صد سال آينده كه مي رود
واينكه چشمم آب نمي خورد
**
دلم هنوز تشنه است
مانند ليوان كه هميشه….. فاطمیه ۱۳۸۲
تلفن ها
سكه ها را دوست دارند
سكه ها
مرداني كه آنها را در مي آورند
مردها
زن هایی را كه از آن سوي تلفن ها بوسه اي نثارآنها مي كنند
زن ها
تلفن هايي را كه پر كند جاي خالي مرداني را كه رفته اند سكه ها را دربياورند
عنكبوت ها
زاويه را دوست دارند
زا ويه ها
جاروي بلند گرد گيري را
عنكبوت ها فقيرند
درست مثل صديقه خانم
كه بدش مي آيد از تار هاي عنكبوت
درست مثل صديقه خانم
كه بايد صندلي را هن و هن كنان با خودش بكشد
درست مثل صديقه خانم
كه شانس آورده اتاقها را هشت ضلعي نمي سازند
درست مثل صديقه خانم
كه نفرين مي كند
خانه ها را
خانه دار ها را خانه تکانی ۱۳۸۴
از سمت هزار سال سرخ آمده بود
مردي كه پر از سؤال سرخ آمده بود
هميشه
دوست داشتم
بعد از تو
آب بنوشم
از همان ليوان…
من وليوان
هميشه تشنه ايم
گيرم ليوان را بشكني،
اين وامانده را چه مي كني؟ تابستان ۱۳۸۱
هفت صف فرشته در يمين ، هفت صف فرشته در يسار
پيش رو علي و جبرئيل، پس چهار طفل بي قرار
هفت صف فرشته سر زنان ، ضجه مي زنند عشق را
مي برند روي دست خويش آيه اي كبود وداغدار
آيه ي كدام سوره است روي دست اين فرشتگان
اين بزرگ آسمان وعرش اين غريب واره در ديار
باورم نمي شود خدا پاره ي تن محمد است
اين كه روي دوش مي برند اين فرشتگان سوگوار
آسمان تكيده مي شود ،خاك غرق گريه مي شود
باد شرحه شرحه مي شود، بغض كرده است ذوالفقار
شعله شعله اشك وآه وخون مي دود ز چشمها برون
هفت صف فرشته در يمين، هفت صف فرشته در يسار تابستان۱۳۷۹
پلنگ پر غرور و حضرت مرگ
نگاه آخرين و رخصت مرگ
….و مانده عكس ماهي در ميان
نگاه خيره اش در ساعت مرگ پاییز ۱۳۷۸
براي شهيد سيد مرتضي آويني كه در اين روزگار بي شعري خود غزل بود
سفره اي باز شد و گفت :به ما ؛ بسم ا…
«سفره اي پهن شده پيش بيا ، بسم ا…
پاره اي نان و غزل مانده هنوز از ديروز
مانده مقداري از آن سيب و صفا ، بسم ا…»
با نگاه نمكينش كه تعارف مي كرد
هركه دارد سر همراهي ما بسم ا...
سفره رنگين تر از اول شده بود انگاري
چيده بودند گمانم شهدا ، بسم ا...
هوس عشق و غزل، عطر بهار و اسفند
عطر سيب و هوس كرب و بلا ، بسم ا... فروردین ۱۳۸۰
براي شهيد محمد هدايتي زفر قندي
تا براي شهادتت
چيزي بنويسم
و از مردنمان
بالاي صفحه
تمام تبختر شاعرانه ام را
به روزنامه سپردم
:براي او كه تنها مرثيه گويش
درختان سيب ولايتمان بودند
مي بيني
از تو گفتن هم بوي سادگي ميدهد
مثل همين شعر
كه مي داني چقدر گريه كرده ام
نام مرا وارونه نوشته اند
پشت طعم تلخ يك شايد، قانون
كه هنوز مي توانم
از زير زبان پدر وگوشه ي چشمان مادر مزه اش كنم
نام من اين نبود! نه
شايد فرشته ها سواد ندارند
حواسشان پرت شده،
يا حرف خ ماشين تحريرشان…….. تابستان ۱۳۷۹
كبوترپر ، پرستو پر ، پسر پر
برادر مي رود بعد از برادر
ازضجه ي زخم بي زوالي خونين
افتاده ميان چشمهايش انگار
يك بغض غريب ازسؤالي خونين
آنروزميان رقص خون و آتش
من بودم و خاطرات بي آبي عشق
با كبكبه مي روي كه كاري داري
حق داري چون چنين سواري داري
ازسمت نگاه پرغرورت پيداست
باعشق دمي دگر قراري داري
اي كاش ،خدا مس مرا زر مي كرد
آدم شدن مرا ميسر مي كرد
اي كاش ،همان كه ضامن آهو شد
يكبار ضمانتي هم از خر مي كرد! بهارهزار و سيصد و خريت(1381)
پرنده بال بزن ، بال! تا نبودن ها
بس است پرسه زدن در سكوت ماندن ها
كه پشت بامِ دلی آب و دانه اي ديگر
براي بودن ما نيست تا پريدن ها
ببين صداي من و تو چقدر تكراريست
بخوان پرنده كه تا بگذريم از اين من ها
پرنده بستر مرگست زير پر هايت
پرنده پر بزن از شهر اين سترون ها
كه فصل عاشقي ات اين سكون سربي نيست
در اين حوالي بي روح و سرد آهن ها
پرنده ثانيه ها زود مي روند از دست
پرنده بال بزن بال! تا نبودن ها زمستان هزار و سیصد و بی بالی(۱۳۸۰)
دانشگاه تهران، دانشكده ي ادبيات و علوم انساني. از در كهنسال اصلي كه وارد كريدور دانشكده مي شوم پنچ قاب پيچيده به قامت ديوار، درگاه دور بوسيدنم است. قاب وسط اما اذن ورود هميشگيست .
شهيد محمد هدايتي دانشجوي تاريخ ؛ همه نوشته ي پايين قاب است و اين مي بردم روبروي ديوار كاهگلي مقابل خانه ي مادر بزرگ و ديوار نوشته ي سرخ رنگش از شهيد بهشتي كه ؛ ما راست قامتان جاودانه ي تاريخ هستيم.
دايي محمد عجيب با سواد بود ( اين را شاگردْ مريدانِ همرزم ديروز و فرماندهان و معاونان وزير امروز به من مي گفتند).دايي محمد مرد بود ( اين را هيچ كس كه نداند تو مي داني، تو). دايي محمد عاشق شهيد بهشتي بود.(خيلي خوب شد كه پرپر شدنش را نديد؛ مادر مي گفت)دايي محمد چتر باز بود(ارتفاعات بازي دراز شاهدند) . محمد شهيدم 2ارديبهشت 1360 در ارتفاعات بازي دراز ستاره شد ( درست 68 روز بعد فاجعه هفت تير بود و بهشتي). من پسر اول خانواده ي مادري ام هستم.(يك سال در آغوش نبودن محمد بودم تو گويي از پس هزار سال نداشتن ). همه ي پسرهاي خانواده ي مادري ابتداي نامشان محمد شد ( حتي اگر سال 83 هم متولد شده باشند). محمد اما نيست...مثل همه ي بعد از اينها...
مردي كه سبز بود ونشد زرد بعد از اين…
آيينه در جواب تو تكرار مي كند
مي پرسد از خودش كه چه شد مرد بعد از اين…
**
هي با تو ام غريبه ي مغموم با توام
مي ماند اگر دوباره چه مي كرد بعد از اين …
وقتي كلاغ وارث شورعقاب شد
تنها ميان اين همه نامرد بعد از اين…
**
مي پرسي از خودت و پر از گريه مي شوي
هق هق بلند مي شود از درد بعد از اين…
فصلي پر از ترانه و آواز مال تو
من راضيم به قسمت خود نازنين من
شور غزل براي من و ناز مال تو
مي رقصم اين جنون دل انگيز عشق را
رسواييش براي من و راز مال تو
اينك پرنده ام پر و بالي بگستران
اين آسمان آبي و پرواز مال تو
اين شعر هم به نام تو پايان گرفت باز
يعني هم انتها و هم آغاز مال تو بهار ۱۳۷۹
: مي گويند
غريب بودي و باور ندارم
كه امروز غريب تري
كه ديروز اگر جوادي داشتي
امروز سيل، سيل درماندگان حاجت خواه
: مي گويند غريب بودي و باور ندارم
كه ديروز اگر به نامت سكه زدند
امروز هم به نامت
درجيب ها،
سكه ها سرازير مي شود
و گرسنگان حالاي جهان
تنها گذشته اي را خاطره دارند
كه همسفره ات بودند
: مي گويند غريب بودي و مگر
ميان اين همه آدم و زرق و برق
غريب نمي توان بود زمستان ۱۳۷۸
……و حالا كه من مي روم غربتم را
تورا نازنين مي سپارم به فردا
تو را مي سپارم به اين روزگاري
كه مانده است بي تو ، كه مانده است بي ما
....و حالا مگر مي شود دل بريد از
نگاه قشنگت به اين سادگي ها
...و اي كاش مي شد پل تازه اي زد
از اين دره ي مرگ تا آن بلندا
…خلاصه حلالم كن اما حرامم
اگر بعد تو گل كند صبح فردا
**
...طنابي گره خورده ، پايان نامه
چراغ قرمز
گونه هايي زرد
دلم كباب مي شود از دستان تكيده ي دختر سيخ فروش
چراغ كه سبز شد
دختر
از بهشت
به تمام عابران جهان
لبخند مي زند
دو ركعت نماز ِِ….
الله واكبر كه مي گويد
بوي نان تازه و چاي خوش رنگش
بيدارت ميكند
با نوازش دستان مومنش
**
حالا
چادر سپيد كنار قاب عكس
هيچكس را براي نماز بيدار نمي كند
از كوچه صداي « باز باران » آمد
عطر خوش ياد كودكي مان آمد
كوبيد به ديوار و در خاطره هام
باران ، اي واي! باز باران آمد شاید پاییز ۱۳۷۹
اين روز ها هواي كوچه هاي شهرم عجيب ابري است مثل دل آدمهاش . ابرهايي كه نم نم آن دردي را دوا نمي كند نه ترانه اي ، نه رنگين كماني ، نه.....
اما اين رباعي را براي دورتر از اين جا ها مي نويسم براي كسي كه دلتنگي هاش اين روزها گمانت خود باران است. مثل گره هايي كه مي نشينند تا بخوابند تا بخوابي ، اما نه با لالايي شان كه با لالايي تو شايد ... گل سرخ و سپيد و سبز و آبي...... براي حضرت فاطمه لنگري زاده
اتاق عاشق من ، طاقت نديدن تو
دو گوش خيره به در داده تا شنيدن تو
...که روي پنجره چسبانده صورتش را باز
...که چشم دوخته بيرون ، براي ديدن تو
دلش گرفته اتاقم براي آمدنت
دلش گرفته براي ز در رسيدن تو
سلام گفتنت و عاشقانه خنديدن...
كرشمه كردن و گلهاي بوسه چيدن تو
اتاق عاشق من خشت خشت خاطره هاش
نفس نفس زده با هر نفس كشيدن تو
پراست از هيجان صداي زيبايت
به وقت بازي و نازيدن و چميدن تو
**
اتاق عاشقم اما بدون تو قفسيست
كه ميله ميله مرا بسته با پريدن تو
**
اتاق عاشق من خواب ديده ديشب باز
خرابه اي شده از طاقت نديدن تو تابستان ۱۳۸۰
بساط عيش آماده است خاتون
بفرما سفره افتاده است خاتون
كمي نان و غزل با يك پياله
دل شاعر ببين ساده است خاتون پاییز ۱۳۷۸
لبش قندان قنده نازنينم
به شرطي كه بخنده نازنينم
امان از قهوه ي چشماي تلخش
خدايا ! لب نبنده نازنينم پاییز۱۳۷۸
تفنگ و تنگ خالي ، لنگر شب
رجز هاي خيالي ، بندر شب
دوباره ناخداي پير عاشق
نشسته در هواي دختر شب پاییز ۷۸
دستگيره هايي كه نگاه بر آن ماسيده
عقربه هايي پر از انتظار
شب مي آيد و من بايد خدا حافظي كنم
**
يادت نرود!
فردا حتماً صفحه ي ترحيم تمام روز نامه ها را بخوان
: خوابم نمي آيد
مي گويي گوسفند ها را بشمار
نمي داني كه ديگر گوسفندي برايم نمانده
وديگر آن چوپان هر غروب ني لبكش را
جز براي آن پري كوچك غمگين
نمي نوازد
مي گويي : چوپان كه اقيانوس را نمي داند
مي گويم : اما پري هميشه تنهاست
مي گويي:هميشه….
بغض مي كنم وگريه مي كني
مي گويم ؛ مي گويي ،مي گويي وديگر نمي گويم
**
خواب مي بينم
پري كوچك غمگيني را كه هر روز
تقسيم مي كند با چوپاني
تنهاييش را بهار ۱۳۷۸
ابري دلش گرفت و خيابان كه خيس شد
مردي براي خاطره هايش انيس شد
مردي كنار ساعت تنهايي خودش
آهسته مي گريست دلي را كه خيس شد
**
يك كاغذ قديمي و تا خورده روي ميز
آهسته باز شد ، كلماتش سليس شد
**
من دوستت ندارم و هر گز نداشتم
من عاشقت نبودم و ......کاغذ خسیس شد
سطري نبود و جمله وخطي دگر نبود
اينگونه شد كه نامه برايش نفيس شد
**
يك عكس كهنه ، نيمه ي يك نامه و همين
مردي كنار عكس زني خيسِ خيس شد پاییز ۱۳۷۸
بگذار درحال خودم باشم
يك بار هم مال خودم باشم
بگذار دراين راه تنهايي
پير كهنسال خودم باشم
…پر باشم از تقدير و از قسمت
فنجاني از فال خودم باشم
**
مي خواستم درسايه باشم تا
آن ميوه ي كال خودم باشم
آتش زدم بال و پرم را تا...
شايد كه آن زال خودم باشم
گم كرده ام خود را ميان خويش
بايد به دنبال خودم باشم
اي عقل امشب راحتم بگذار
بگذار درحال خودم باشم پاییز ۱۳۷۹