تبليغاتX
از هیچ کجا تا خداحافظ

بي‌زمان ، بي‌مكان – تنهاي تنها

بدون شك در اين وقت‌ها نداشتن فندك، تعارف بسته سيگار و جمله‌هايي مثل اين كه« دود كه اذيتتان نمي‌كند...» آغاز يك گفت و گوست و اين يعني رهايي از يك بن‌بست و بازشدن پنجره‌اي روبه آفتاب آشنايي و دوستي و اين يعني انسان.

تفكر – تخيل – خيلي داخلي

تخيل ستون استوار آفرينش است و آفرينش وجه تفارق حيوان ناطق (انسان) با غير. با آفرينش است كه انسان وجهي پيدا مي‌كند با  آن برگزيدگي‌اي كه در متون مقدس، به آن مفتخر شده.

تخيل دستامد  دنياي خيال است و دنياي خيال از افلاطون گرفته تا ابن عربي و  بعدتر ملاصدرا، سرزميني است هم عرض و هم ارز جهان ملكوت. تخيل را اما در معنايي ساده‌تر مي‌توان در تمركزي زميني براي آفرينش زميني نيز به دست آورد و در  سودای آنچه تجربه‌اي است براي بعضي، حلاوتي است به نام سيگار.

هم‌زباني در اَشكالي كه مانند بتي عيار، هر لحظه به شكل و شمايلي است و باز مانند هزار تويي از معنا تو را جادوي خيال‌هاي سياه و سپيد مي‌كند. دود سيگار را مي‌گويم كه آرام، آرام، دارد از تو رها مي‌شود و به ابديت مي‌پيوندد.

تنهايي – خارجي / مي‌خواهمت چنان كه لب تشنه، آب را

خستگي اهل قلم و معنا، مثل همه خستگي‌ها نيست. نه در صورت و نه در سیرت. اصولا جنس خستگي هنرمند و نويسنده جماعت، از جنس دیگری است.(يعني همان‌هايي كه ديوارهاي سيماني را پنجره مي‌خواهند و بيابان را گلستان سعدي)

برای همین هم از خيلي‌هاشان كه بپرسيد جز خلسه  آتش به جان افتادگي يك سيگار، هيچ چيزي خيسيِِ خستگي روح يك معناجو را خاموش نمي‌كند! ببخشيد اگر گفتم، هنرمند و نويسنده جماعت؛ از برخي علماي بزرگ نيز مي‌توانيد اين را سراغ بگيريد. آن هایی که اشرف‌تر از هر نويسنده و هنرمندي اند.

لب پاشويه – خارجي، بسته

قبول. دارم مغلطه مي‌كنم. اما اين رفيق تنهايي‌مان را به چه نارفيقي مي‌توانيم بفروشيم. رفيقي كه از تو جان مي‌خواهد، اما چاقو دستت نمي‌دهد. رفيقي كه البته هم زهر است و هم ترياك(پادزهر). مثل ني كه بر لب مي‌نهي و به قول مولانا:

« ني دواي هر كه از ياري بريد

همچو ني زهري و ترياكي كه ديد»

اين رفيق شفيق براي دانش‌آموزان بدون شارب و دختران فرسخ‌ها دور و اهالی عمله و طرب ، زهر است قبول. اما پادزهر بودنش را براي آنان كه يادشان از پيش رفت، چه بايد گفت. قبول. دارم مغلطه مي‌كنم.

+ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 7 PM محمد ياسر هدايتي |

سرگذشت هنر در هر سرزميني در پيوست با رودخانه خروشاني به نام تاريخ هنر سرشتي دوگانه دارد. اين سرگذشت از سويي منحصر به فرد است چون ريشه در زيستن‌گاه خويش دارد و از سويي از كاروان جهان‌پيماي هنر روزگارش نيز نمي‌تواند عقب بماند و اين سرشت دوگانه خود ذات هنر مي‌شود.

اما بهانه اين يادداشت، هنري به نام ادبيات است. هنري كه با مقدس‌ترين و شگرف‌ترين نعمتي كه به انسان داده شده آغاز مي‌شود. هنري كه برانگيختگي كلمه است و كار كردش به قولي كاهش رنج زيستن. اما تعريف ادبيات خارج از جغرافياي پهناوري كه مي‌توان براي آن قائل شد در رويكردي هنري است كه به ذات خود نزديك مي‌شود و در اين ميان فراخواندن ژانرهايي چون داستان، شعر، نمايش‌نامه و قطعه ادبي سرستون‌هاي اين ماندگارترين دستامد تامل و تكلم انسان است.

در اين ميان تجربه منحصر به فرد ادبيات پارسي‌گويان فلات ايران شكوهي چشم‌گير دارد.

اين شكوه چشم‌گير و چشم‌نواز آغاز اوج هنر پارسي است و تعمدي است در اين تركيب شايد ناسازوار «آغاز اوج».

تورقي از سر حوصله در تاريخ هنر جهان يادآور اين واقعيت است كه انسان از همان ابتداي دانستن با تصوير و حجم بيش از هر چيز ارتباط برقرار كرده و اين ارتباط در تمام روزمرگي‌ها و حتي نيايش‌واره‌هايش ساري و جاري بوده است. اين سيالیت و جريان داشتن از بدويت انسان غارنشين تا آنجا كه خط را مي‌شناسد يا به تعبيري مي‌شناسانندش وجود دارد و جالب اين كه بعد از حضور كلمه نيز باز اين تصوير است كه مي‌خواهد معنا را به مقصود برساند و اين حديث دراز دامن تا آنجا كه ادبيات سلطه بلامنازعي بر تمامي هنرها پيدا مي‌كند ادامه دارد. چه مكمل عالي بودن بگوييم چه سلطه بلامنازع؛ نمي‌توان حضور جدي ادبيات را در اوج هنر نمايش يوناني در چندصد سال پيش از ميلاد مسيح انكار كرد. حتي در اعتلاي هنر رنسانس اين دوستي‌هاي شاعران بزرگ ايتاليايي و نقاشان و معماران چيره‌دست فلورانسي است كه شاهكارهاي هميشه تاريخ هنر غرب را رقم زده.

درست اما قبل از اين اوج هنر، يعني در قرون وسطي در اين سوي جهان ما هنر ايراني را در گستره خيال‌انگيز خود يعني ادبيات در اوج مي‌بينم و آن تجربه منحصر به فرد هنر ايراني كه گفتيم؛ در آن زمان است كه «آغاز اوج» خود را به نظاره مي‌نشيند. ادبيات پارسي با ريشه داشتن فرهنگ اسلامي در كلمه در اين دوره فرزانه‌گان برگزيده خود را سوار بر توسن آسمان‌فرساي زيبايي‌هاي بياني و كلامي به تاخت مي‌بيند. فرازنه‌گاني كه قله‌هاي معرفت و معنا را در هاله‌هايي از ابرهاي اساطيري زيبايي نحوي و بلاغي تا امروز زیر شهپرخود دارند نيز شوريدگان و شيفته‌گان خود را از سراسر جهان به تعظيم و تكريمي ناخودآگاه وامي‌دارند.

 غزل عاشقانه و شعر عارفانه و منظومه‌هاي  غنايي و حماسي بازمانده از روزگاران گذشته پارسي‌گويان هنر ايراني، اما امروز تنها شناسنامه‌اي پرافتخار است و بس. شناسنامه‌اي كه آيينه‌داري در مقابل آن نيز خواب‌پران داعيه‌داران هنر روزگارمان نشده است. نمي‌دانيم اين اتفاق كي و از كجا افتاد. نقطه شروع داشت يا شروع‌ها، اما آن «آغاز اوج» فرجامي تلخ چون مرگ آرش در پايان كمان‌گيري‌اش داشت. تير آرش از كوه دماوند رها شد و در مرز ايران و توران به زمين نشست و افتخارها براي ايرانيان شد اما دريغ و درد جان پهلوان نيز با جان تير روانه شده بود و اين حكايت ادبيات پرافتخار كلاسيك، پارسي زباناني است كه امروز تنها به آن افتخار دلخوشيم و مرگ پهلوانانمان را از پس آن نمي‌بينيم.

چه نديدن مرگي! وقتي هنوز مثنوي را به تصحيح نيكلسون انگليسي مي‌شناسيم و بعداز شاهنامه ژول مول با احتياط سراغ تصحيح‌هاي ديگر مي‌رويم و کشف المحجوب ژوكوفسكي هنوز توي كتابخانه‌هامان با اقتدار نشسته و هزاران حرف پردرد مشترك ديگر كه كار را از فرياد هم گذرانده...و اضافه كنيد به آن اظهار فضل‌هاي بيجا و بي‌گاه برخي غوره‌نشده‌هاي مويز شده- هنر (ادبيات) مدرن- را كه به همان سنت مدرنيته، پدركشي جزء لاينفك تجربه‌هاي بلند‌پروازانه‌شان شده است.

گزين گلايه‌اي كه رفت؛  حكايت ادبيات چهل تكه روزگار معاصرمان است كه سرماي استخوان سوز مدرنيته را كه هيچ از نسيم دردهاي روزمره نيز نمي‌رهاندت. ادبياتي كه نمي‌تواند حتي نيم ريشتر بلرزاندت يا تو را حتي به هوس لرزيدن بياندازد. انگار همه فهم ما از ذات هنر و ادبيات خلاصه شده در يك سوي عقب نماندن از كاروان جهان‌پيماي هنر و ادبيات جهان و تمام افتخار‌مان گاه جلو زدن آن- هم به زعم خودمان- از اين كاروان شده و سوي ديگر ذات دوگانه هنر يعني ريشه داشتن در بوم خود را گويي به بادها سپرده‌ايم. بادهايي كه با بردن هويت باشكوه ادبياتمان، سخاوتمندانه ادبياتي وارداتي را به كشترازهايمان آورده‌اند. راستي شما مي‌دانيد حالا كه كالاهاي چيني دارد بازار  اقتصادي جهان را قبضه مي‌كند، از كجا مي‌توان براي سال جديدمان به اندازه كافي ادبيات وارد كنيم!!

+ دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 2 PM محمد ياسر هدايتي |

به بهانه مرگ آرتور سی کلارک نویسنده داستانهای علمی تخیلی (فیلم « 2001 ، یک اودیسه فضایی »کوبریک که یادتان هست)

داستان‌هاي علمي- تخيلي، داستان‌هايي هستند كه ناشر آن مي‌گويد اين اثري علمي- تخيلي است! اين يك تعريف از ژانري است كه اين روزها يكي از برجسته‌ترين پديدآورندگانش را از دست داده. قالبي كه در سينما و ادبيات طرفداران سينه‌چاك مخصوص خود را دارد. اما چرا ميان اين همه تعريف منطقي كه كوشش شده تا جامع و مانع نيز باشند سراغ تعريف ذكر شده ( كه بيشتر به يك شوخي مي‌ماند) رفتيم؟ پاسخ با نگاهي به بستر زباني‌اي كه اين تعريف در آن مطرح مي‌شود، خيلي روشن است. ژانر علمي-تخيلي يعني هم‌آميزي با شكوه تخيل و علم در سرزميني كه هنوز مدرسه‌هاي كپري دارد و دانش‌آموزان و حتي دانشجويان رشته‌هاي فني‌اش خيلي از وسايل آزمايشگاهي را از نزديك نديده‌اند كه هيچ بلكه اصولا نامشان را هم نشنيده‌اند.

 واقعيت اينكه اين قالب ادبي- سينمايي در فرهنگ ايراني هيچ جايي ندارد؛ چيزي خجالت‌آور نيست. حداقل خجالت‌آورتر از مفهوم وارداتي‌اي كه تنها به ضرب ترجمه مي‌خواهيم بشناسيمش نيست.

آن هم ترجمه‌اي نيم بند و تازه بعد از چند 10سالي كه از پديدآمدن آن اثر گذشته و تمام پيش‌بيني‌هاي نويسنده محترم (پيش‌بيني‌هاي علمي برآمده از تخيل علمي نويسنده همه هويت و حيثيت برخي از زيرمجموعه‌هاي اصلي اين نوع از ژانر است) ديگر از هيجان‌برانگيزي خود افتاده...

به من حق بدهيد دست خودم نيست كه هر وقت از كتاب‌هاي علمي-تخيلي مي‌شنوم ياد بچه‌هاي معصوم آن دبستان روستايي مي‌افتم كه به خاطر نقض فني بخاري نفتي‌شان در قرن اتم...

پرتقال فروش را خودتان پيدا كنيد... 

* در ضمن پرونده ویژه ی روزنامه همشهری (۱۵ فروردین) را درباره این نویسنده دانشمند از دست ندهید.

+ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 5 PM محمد ياسر هدايتي |

پانزدهم رمضان سال دوم هجرت
انگار بهار پاره اي از خويش را به زمين بخشيده است. پيامبر در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفتند و او را حسن ناميدند. نامي كه هيچ كس در دوره جاهليت نشنيده بود.فقط يك كنيه داشت و آن «ابو محمد بود»
غزالي در احياءالعلوم و ابوطالب مكي در قوت القلوب مي نويسند پيامبر خطاب به حسن گفته «تو در آفرينش و در رفتار و كردارت مانند من هستي»آسمان در بستر بيماري خطاب به او و برادرش گفت: هيبت و آقايي خود را براي حسن و جرأت و بخشش خود را براي حسين قرار مي دهم.

سال يازدهم هجرت:
حسن و حسين (ع) در مسجد هستند و به منبر غير از پدربزرگ و پدر را مي بينند.. 

سال سي وچهارم هجرت، بدرقه ابوذر، ربذه
حسن(ع): افسوس كه بدرقه كنندگان خواه وناخواه بايد بازگردند و وداع كنندگان بايد حقيقت تلخ و ناگوار وداع را طي چند لغت به زبان آورند وگرنه همگان ادراك مي كردند كه مرحله وداع چه مرحله دشواري است و حسرت وداع كنندگان هرگز انتها نخواهد يافت.
ا
ي عم گرامي! هم اكنون مي بيني كه ما به بدرقه تو آمده ايم و همي خواهيم ترا وداع گوييم.
اي عم! دنيا را از كف فروبنه، دنيا را تحقير كن و در برابر فريب ها و حيله هايش بروز مرگ بيانديش. بر اين تلخي ها و رنج ها كه اكنون جان تو را مي آزرند شكيبا باش زيرا روزگارش اندك و عمرش كوتاه است.به وراي اين دنيا كه جهان جاويدان و عرصه حقايق است اميدوار باش.بردبار بمان تا بروز رستاخيز رسول اكرم را از خويشتن خشنود بيابي.و اين نخستين بار بود كه حسن بن علي فرزند اميركلام عرب به نام يك خطيب صحبت كرد.

جمادي الاخر سال سي و شش هجرت جنگ جمل
حسن پيش مي رفت. جنگ بود و جنگ، چكاچك شمشير بود و سپر و نيزه. حسن (ع) صف مي شكست، ستون مي شكست و بازهم پيش مي رفت.سپاه بصره از هم پاشيد.محمدبن حنفيه سر به زير انداخته.علي (ع): نه خجالت نكش محمد. خجالت نكش خود را با حسن مقايسه نكن او فرزند رسول الله (ص) است و تو فرزند من هستي.

بيست ويكم رمضان سال چهل هجري مسجد اعظم كوفه:
... انا بن البشير، انا بن النذير، انا بن الداعي الي الله باذنه.
... من اهل بيت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً...
و حسن (ع) اين گونه خود را مي شناساند.
هنوز خطابه حضرت به پايان نرسيده بود كه عبدالله بن عباس بلند شد و فرياد كشيد.
- اين پسر پيامبر شما و وصي امام شماست با او بيعت كنيد.
فريادهاي مردم كوفه بود كه: ما احب الينا و اوجب حقه علينا «اوه كه چقدر او در دل ما محبوب است، چقدر حق او بر ما واجب است.»بيعت بود و بيعت.

مداين اردوگاه لشگريان امام حسن(ع)
حسن (ع) خطاب به همان جماعت اندك: مرا فريب داديد. با من دورويي و حيله به كار برديد. شما به نفاق و انحراف عادت داريد. شما در گذشته ها نيز با ائمه و پيشوايان خويش روشي چنين به پيش داشتيد.
همه جا حيله مي ورزيديد و همه جا نيرنگ مي زديد. شما كه در ركاب من با دشمنان دين نمي جنگيد، بگوييد پس از من در ركاب چه كسي خواهيد جنگيد.

بيست وهشتم صفر سال پنجاهم هجرت
حسين(ع) در رثاي برادر سر بر خاك مي خواند:
«ان لم امت اسفاً عليك
فقد اصبحت مشتاقاً الي الموت»
«اگرچه حسرت مرگ تو مرا نكشته ولي هميشه خود را مشتاق مرگ مي بينم»

+ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 4 PM محمد ياسر هدايتي |

 برای بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی

بازي تاريخ بود، كه حكومت عموزادگان عباسي آل هاشم، آن‌چنان كه با شمشير و تدبير ايراني آغاز و گسترده شد، به تدبير دانشي مردي ايراني نيز برچيده شد.

آن هم در سرانجامي كه نه براساس شعار آغازينش – الرضا آل محمد – بود و نه بر مرام گسترندگانش. ابومسلم آن‌گاه كه با شمشير تزوير عباسي جهان را پيش چشم خود تاريك ديد بي‌شك باز هم در افق نگاه خود در جست‌وجوي يك نژادة ايراني بود.

قرن هفتم هجري بود و فتح بغداد. ايلخان مغول – هلاكوخان – به مشورت خواجه بزرگ طوس كه ارج و قربي بي‌اندازه برايش قائل بود فرمان به كشتن خليفه عباسي داد. بسياري بناي مخالفت گذاشتند. ازجمله حسام‌الدين منجم، صراحتا خان مغول را كه بر طبع مغولي‌اش عجيب به خرافات اعتقاد داشت، ترساند. منجم مي‌گفت با كشتن خليفه مسلمين جهان زير و زبر مي‌شود. تدبير خواجه چنين بود، از آغاز خلفت تا اكنون هزاران نفر از مردم بي‌گناه را مانند يحيي بن ذكرياي پيامبر و حسين بن علي(ع) را كشتند و... كار جهان در مجراي طبيعي خود بود و هرگاه ايلخان نگران است شايسته است كه خليفه را در نمدي بپيچند و كم‌كم آن‌را مالش دهند تا اگر اوضاع متغير شد دست نگه‌دارند و شد، آنچه شد.

تاريخ صادق‌ترين گواه است درباره خواجه‌اي كه نصير ملت و دين مي‌ناميدندش. گواه بر اين كه زمانه خواجه، چه حوادثي را آبستن بوده.

خواجه دانش و ديانت را چه در شرح اشارات ابن سينا در مقابل امام الشكاكين – امام فخر رازي – جوييم چه در نزد منطقيون كه غرق در اساس الاقتباس وي هستند و چه در رصدخانه مراغه و چه در مشاورت عالي ايلخان مغول، همه و همه نشاني‌اند، از تركيب باشكوهي از درايت و ديانت اسلامي و ايراني.

اما آنچه در ابتدا اشارت به آن رفت به گمان برخي – كمتر در ديروز و بسيار در امروز – نقطه‌اي تاريك در سير فيلسوفي اين فرزانده دانشمند عالم اسلام است(1). اين‌كه سياست‌پيشگي خواجه به‌ويژه آن هم در ركاب ايلخان مغول نسبتي با فيلسوفي و منش آن ندارد. چه آن‌كه با تدبير خواجه است كه بغداد فتح و خليفه عباسي كشته مي‌شود.

اما آنها كه اهل اين گزندند آيا تاريخ آن روزگار را نيز با همين نگاه ورق زده‌اند. وقتي كه خليفه عباسي در نامه‌نگاري با ايلخانان مغول است بر اين‌كه خوارزمشاهيان مقتدر مسلمان غيرعرب از سر راه برداشته شوند يا وقتي كه شيعيان آن‌چنان در رنج و تعبي طاقت‌فرسا از دياري به ديار ديگر هراسان در خفايند.

تاريخ اما فراموش نمي‌كند وقتي هشت سال پي‌درپي شهرهاي مسلمانان آماج قتل و غارت مغول هنوز مسلمان ناشده است و در دو سوي دجله، خليفه، در عيش و عشرت روزگار مي‌گذرند. واقعيت آن است كه فيلسوفي خواجه تنها حقيقت را نصب‌العين او قرار داده بود و وحدت نژادي در نظر او برافتاده بود و جز وحدت مسلمانان هيچ چيز براي آن روزگار كارآمد نمي‌نمود.

گواه از آن بالاتر كه وقتي خواجه به شفاعت بسم ابن الحديد سني‌مذهب و برادرش به نزد هولاكو مي‌رود جان خود را عرضه مي‌دارد...

و اين همه برگ‌هاي ايام روزگار خواجه نيست. چراكه تازه بعد از برقراري وحدت نسبي ميان مسلمانان و ثبات نسبي در بلاد اسلامي است كه خواجه درپي شوكت و شكوه تعقل اسلامي و ديانت بنا شده بر دانش است.

سخن آخر اين‌كه مدعيان منش و روش فيلسوفي، درباره خواجه ملت و دين اين را نيز بايد بدانند كه باز در همان برگ‌هاي تاريخ كه از سر نو بايد با تأمل بسيار بيشتر در آن بنگرند به‌كرات از حشمت و آزادگي خواجه در برابر حاكمان و ارباب قدرت سخن به ميان آمده آن‌گونه كه در كتاب مطارح‌الانظار آمده است در اشارت رفتن به قتل خواجه در گفت‌وگويي خلاف ميل هلاكو... و يا آن گونه كه هدايت در رياض‌العارفين مي‌گويد؛ روزي خواجه به ايلخان گفت؛ كه چنان به خاطرت نرسد كه ترا از احترام بر من منتي است چراكه تو در حشمت از سلطان سنجر بيش نيستي و او حكيم خيام را پهلوي خود به يك تخت مي‌نشانيد و حال آن‌كه من در علم و فضل از خيلي زياده‌ام و به خدمت تو تن درداده‌ام» (رياض‌العارفين. رضا قلي‌خان هدايت، 488)

و از طبع خود خواجه است كه؛

اقبال را بقا نبود دل بر او مبند  / عمري كه در غرور گذاري هبا بود

 ور نيست باورت ز من اين نكته گوش كن/ اقبال را چو قلب كني لابقا بود

 

+ یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 7 PM محمد ياسر هدايتي |

در سوگ استاد دكتر سيدجعفر شهيدي

1 – پيشترها، شايد 4 الي 5 سال پيش بود كه تازه رعنايي استاد را گرد مريضي گرفته بود. مي‌دانستیم همكاران زيادي از رسانه‌هاي مختلف با او تقاضاي گفت‌وگو داشته‌اند و او تن به هيچ‌كدام نداده. تازه اول ذيقعده بود در پی آن بودیم كه براي ميلاد امام رضا با استاد گفت‌وگويي داشته باشیم. مستأصل اين بودیم كه تقريبا جوابشان منفي است و  بايد براي مصاحبه با شخصي ديگر آماده شویم، اما نمي‌شد بدون نه شنيدن از استاد هم، موهبتي كه مي‌توانست در گفت‌وگوي با ايشان نصيبمان شود را از دست بدهیم. به منزل‌شان زنگ زدیم. خودشان با آن صداي خسته از كسالت گوشي را برداشتند و جواب دادند. بعد از سلام و احوال‌پرسي بي‌مقدمه اضافي، تنها برگ برنده‌امان را روكردیم :«استاد درباره امام رضا(ع) مي‌خواهیم با شما گفت‌وگويي داشته باشیم».نام حضرت ثامن(ع) انگار جوابي جز جواب قبول بر زبان ايشان نمي‌توانست بگذارد. به خانه استاد واقع در اميرآباد رفتیم.

بعداز پذیرایی كنجكاوي ما بود و پاسخ‌هاي استاد، استادي كه هر چالشي را با دقيق‌ترين كدها پاسخ مي‌گفت و از پس آن همه سترگي دانش بعد از هر جوابي تركيب‌بند حرف‌هايش اين جمله بود؛« منابع تاریخی این را مي‌گويد، اما خدا عالم است... ما نمي‌دانيم...»

استاد قبل از هر حرفي وقتي ديد دستمان دكمه قرمز ضبط‌  را فشار مي‌دهد، اين‌گونه گفت؛ بسم الله الرحمن الرحيم، و صل الله علي سيدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين ميلاد مبارك امام هشتم حضرت ثامن‌الحجج را بر همه شيعيان آن حضرت تبريك مي‌گويم و از خداوند متعال عاجزانه درخواست مي‌كنم لطف و رحمت خود را بر سر اين مردم كه افتخار تشيع را دارند مستدام بدارد...

چشمان استاد مثل دلش انگار هنوز در 30سالگي‌اش در نجف مانده بود...

2 –« پس از پنجاه سال، پژوهشي تازه پيرامون قيام امام حسين(ع)» را سال 58 انتشارات اميركبير درآورد. كتاب از همان روزها برگ زر شد. زبان شيوا و تحقيق بليغ استاد زبان‌زد خيلي از اهالي قلم شده بود.كتابی پژوهشي درباره فیام عاشورا ، كه جواني 33 ساله كه 5 سالی   مي‌شد از نجف آمده بود، آن‌را نوشته.تحقيق كتاب سال 1330 تمام شده بود اما سال 58 اولين چاپ آن منتشر شد.

نگاه جامعه‌شناسانه تاريخي‌اي كه دكتر شهيدي در اين كتاب به قيام امام حسين(ع) داشت. بسيار خواندني و قابل تأمل بود.با اين‌كه پيش‌تر از اين دكتر كتاب (فتنه الكبري) طه حسين را ترجمه كرده بود و كتاب‌هاي «شيرزن كربلا» و «زندگاني علي بن حسين(ع)» را نوشته بود اما نگاه تازه او در اين كتاب كه روايت تاريخ پنجاه‌ساله اول اسلام تا واقعه عاشورا را درپي داشت، از موشكافي و دقت نظر اديبي تاريخ‌دان و تاريخ‌پژوه حكايت داشت.كتاب طي اين سال‌ها به زبان‌هاي انگليسي، عربي، تركي استانبولي و آذربايجاني، ژاپني و اردو ترجمه شده و سي و چند بار هم تا به حال تجدید چاپ شد، كتاب را با نوجواني مشتاقمان مرور مي‌كنیم؛سال 1376 چاپ بيستم، دفتر نشر فرهنگ اسلامي: انگار صداي گرم استاد است كه در كلاس‌هاي دانشگاه تهران مي‌پيچد. «سرانجام آنچه نبايد بشود، شد. يا آنچه نبايد روي مي‌داد آغاز شد. صحنه‌اي پديد آمد كه قرآن در نيم قرن پيش از آن خبر داده بود...آين مردم پس از 50 سال به خوي ديرين خود برگشتند؛ به زندگي جاهليت... 50 سال قرآن و حديث و سيرت بزرگان صحابه و رفتار مسلمانان راستين در مدت چند ساعت به يك‌سو نهاده شد...»

3 – اين اواخر پله‌هاي دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران تا طبقه چهارم كه گروه ادبيات فارسي بود براي گام‌هاي نحيف استاد زياد مي‌آمد.بچه‌هاي دانشجوي دكتري، بعضي غنيمت شمردن دم استاد را به جان پاس مي‌داشتند و زعفرانيه، ايستگاه پسيان، بنياد لغت‌نامه دهخدا، كلاس درس شده بود، اما سال 86 سال خبرهاي خوبی از استاد نبود...كتاب‌هايي از استاد كه همين‌طور خريده مي‌شدند و خوانده مي‌شدند و تجديد چاپ مي‌شدند هم خبرهاي خوبي از حال استاد نداشتند...

4 – تمام شدن «شرح مثنوي شريف» استادش فروزانفر آرزويي خوب بود كه استاد پيشترها به فرجامش رسانيده بود...   اما امان از دست اين بيمارستان‌هاي...

5 – فقط پنج روز ديگر تا هزار و سيصد و شصت و هشتمين عاشوراي حسيني مانده بود كه استاد نزديك صلاه ظهر خداحافظي كرد. به قول خودش سرانجام آنچه نبايد مي‌شد، شد.

6 – حسين منزوي در غزلي براي امام حسين(ع) بيتي اين‌گونه دارد؛

«حد تو رثا نيست عزاي تو حماسه است

اي كاسته از شأن تو اين معركه‌گيران»

دكتر سيدجعفر شهيدي جداي از نسبت داشتن با خاندان ولایت، مهر ارادت به ايشان را نيز بر جبين داشت.حيفمان مي‌آيد در سوگ او نيز اين بيت را زمزمه نكنیم، اما نمي‌خواهیم معركه‌گير اين روزهاي او باشیم. مي‌دانیم كه او هم دوست دارد اين بيت تنها براي جدش زمزمه شود.

+ یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 7 PM محمد ياسر هدايتي |

تصوير واضحي نبود. با صدايي كه با زياد كردن صداي دستگاه پخش نيز به سختي شنيده مي‌شد. اين فيلم كوتاه توسط يك گوشي تلفن همراه ضبط  شده و با سرعتي باورنكردني در همه جا پخش شده بود. آيت‌الله جوادي آملي با آن لحن و بيان خاص، براي رئيس جمهور و هيأت همراهش از سيره پيامبر مي‌گفت. اين كه پيامبر مردي را ديد كه گوشه عبايش را طوري بالا برده كه چهارپاي باربرش گمان كند در دامن مرد كاه و يونجه است و به  همين خاطر دنبال مرد روان شده بود. پيامبر اما مرد را نهي كرد كه  حيوان را فريب نده...

و اين تصوير و اين بيان با همه كوتاهي و كيفيت بد بصري‌اش ديديم كه اثرها داشت. پيامبر اما نهي كرد كه حيوانات را نيز فريب ندهيم و سيره عملي پيامبر رحمت و شارع اعظم اگر جز اين حكم مي‌كرد جاي تأمل داشت.اين روزها اما در آستانه انتخابات مجلس شوراي اسلامي انگار باز آن چيزي كه در اولين زمزمه‌ها و همهمه‌هاي سياسي به مذبح مي‌رود همان اخلاق ماخوذ از سنت نبوي است. اين روزها اما انگار انقلابي كه دارد ميان‌سالي خود را نيز كم‌كم تجربه مي‌كند برخلاف آن گزاره معروف اهل نظر سياست كه هر انقلابي در آغاز گاه فرزندان خود را مي‌بلعد، فرزندان برومند خود را كه حالا ميان‌سالان و  كاملان جهان ديده شده‌اند به مثابه فرزندان خلف خود، ناخلفانه به نيش مي‌كشد. اين نيش كشيدن نيز تنها و تنها در بي‌اخلاقي‌اي است كه هتك حرمت‌ها و بدزباني‌ها و تهمت‌ها آن را تشكيل مي‌دهند.

تلخ است اما انگار كار از  هر كاري گذشته است وقتي در حين خواندن عاشقانه‌ترين مناجات‌ها آن هم در جمعي كه مشتاقان اهل بيت فراهم آمده‌اند، پير غلام اهل بيت يادش بيايد به رسمي تاريخي- كه عمر بن عبدالعزيز جوانمرد براندازش بود- واگويه‌هاي سياسي‌اش را با هتك حرمت نسبت به برادر ايماني‌اش و فرزندي از فرزندان انقلاب ادا كند.

تلخ است اما وقتي در انتخابات رياست جمهوري گذشته  نتوانستيم يا نخواستيم و چشم پوشيديم از آن بي‌اخلاقي و حرمت‌شكني‌ها نسبت به مردان و كاملان انقلاب، اين روزها هم زياد دور از ديدن نبوده‌اند.

كه از شر جز شر چه چيزي زايانده شود.

تلخ است، اما باور اين كه اين گونه هزينه  كردن از منبع تجديد‌ناپذير اعتماد و علاقه مردم به دين روزهاي سختي را تاوان خواهد داشت.

اي كاش تصوير اين حرفها هم كه اين روزها- دقيقاً در سالي كه رهبر معظم انقلاب آن را سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي ناميده‌اند- ناباورانه در تارنماهاي مربوط به معاندان و دوستان انقلاب ديده مي‌شود، و لبخندها و اشك‌ها با خود دارد، واضح نبود و اصلاً صدايش  درنمي‌آمد.

در همشهری آنلاین نیز بخوانید

+ چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 3 PM محمد ياسر هدايتي |

« غربت» و «غريب» از آن دست مضاف يا مضاف‌اليه‌هاي كاربردي براي واژه انسان است كه مخصوصا بعد از اومانيسم آن را از زواياي بسياري مي‌توان به نظاره نشست.

روانشناسي، عرفان، اسطوره‌شناسي، فلسفه، ‌هنر و... پنجره‌هايي است كه از آنها انسان غريب يا غربت انسان را مي توان پي گرفت و شناخت و بازشناساند.در فرهنگ ايراني-اسلامي ما نيز اين مفهوم در بسترهاي مختلفي شرح و بسط مي‌شود،‌ غربت و غريب بودن اما در زبان مذهبي و فرهنگ توده‌ ما خود حكايتي غريب است.

ما سيزده كهكشان روشن بعد از وجود مقدس نبوي را غريب زادگاني مي‌دانيم كه قدسيان به معرفت و شناسايي‌شان آگاه‌ترينند و ما به خاطر طينت سفله« صلصال كالفخار»‌مان از معرفت زميني ايشان عاجزيم و اين هم از منظري روانشناختي قابل تبيين و صحبت است و هم با نگاهي جامعه‌شناختي و با تدقيق در سيره ايشان و تاريخ زيست و تعامل مردم با اين خاندان علوي.

همه اين خاندان در نظر ما غريبند، از آنجا كه روزگارشان نتوانست قدر آنها را بجا آورد، به معرفتشان نائل شود و حتي فراتر از آن نتوانست وجود مباركشان را تحمل كند و اينچنين اوتاد جامعه صدر اسلام هر يك با غربتي دوچندان جان نيز بر سر اين غربت نهادند و جز چهاردهمين معصومي كه حكم قضا بر فرمانروايي آخرين او بر زمين و زمان رفته، همه جام قريب شهادت را نوشيدند.

آنچه در شرح مجمل توصيف اين غربت رفت امروز خود غربت است و شاهد آن حضرت غريب‌الغربايي كه دور از جانان خود در فرسنگ‌ها فاصله از خاندان رسالت در طوس اكنون تربتش كعبه اهل نظر است.تربتي كه پاس احترام ظاهر آن را انصافا تا دوردست‌ترين‌ها برده‌ايم. تا جايي كه مشهد رضوي اولين شهر زيارتي جهان است و آمار زائرين آن از مكه مكرمه نيز فراتر رفته.اما...  

جان شيفته حضرت نور، امام صادق (ع) مشغول تلاوت آسمان بود.كسي از مخلصين نزد ايشان آمد. شتابان و سرخ‌جان، با شنيدن صداي تلاوت حضرت كمي آرام شد. حضرت با ان الله مع‌الصابرين، صدق‌الله گفت؛ پرسيد: چگونه‌اي؟‌مرد انگار كوه داغ چند ساله شيعه از دوشش بر زمين افتاد؛ چرا قيام نمي‌كنيد؟

: مگر من چقدر شيعه دارم؟ مرد نگاهي به ديوار معطر اطراف امام (ع) انداخت و با نفسي عميق عددي را گفت: امام گفتند: با من بيا.صحرا غرق ابر بود و گوسفندان به چراي محتوم‌ خويش مشغول بودند. چوپان تا حضرت (ع) را ديد گل از گل جانش شكفته شد و زانوي ادب زد. حضرت به مخلص همراه گفتند: اين مرد چند گوسفند دارد؟  9 رأس .حضرت نگاهي به آسمان كرد و فرمودند اگر من به همين تعداد شيعه داشتم قيام مي‌كردم. راستي طبق نقل اكثر تواريخ معتبر در حوزه درسي امام صادق تنها 4000 شاگرد وجود داشته است.

 يادتان هست كه هر سال تولد امام صادق (ع) اين را چقدر مي‌شنويم!

+ جمعه دوم آذر 1386ساعت 12 PM محمد ياسر هدايتي |

علامه محمد حسين طباطباييدكتر داريوش شايگان در كتاب «نگاه شكسته» نيروهاي نخبه يك جامعه را به4 جريان تقسيم مي‌كند.ايدئولوگ، روشنفكر، تكنوكرات و مرد فرزانه. شايگان با اين جريان چهارمي پيداست كه نظر مثالي به شرق دارد، به تمدن‌هاي بزرگ سنتي دنيا كه نگاهشان معطوف به هويت آرماني و تأثير مرد  فرزانه بر جامعه و حتي جريان‌هاي ديگر است. امروز يعني بيست‌وچهارم آبان ماه روز جهاني فلسفه، بيست و ششمين سالگرد نبودن يك فرزانه مرد به تمام معناست. علامه سيد محمد حسين طباطبايي.

فارغ از اين كه حضور و وجود مرد فرزانه را آنچنان كه پيشتر آمد، هم‌عرض جريان‌هاي نخبه ديگر اجتماعي در صورت كلي آن بدانيم يا نه، پيشروي به سمت اين سؤال در مورد علامه فرزانه سيد محمد حسين طباطبايي مي‌تواند پرسش‌هايي بومي‌تر را در پيش چشمان متامل خود بگستراند. علامه طباطبايي در سنتي حوزوي در روزگاري كه يك حوزوي به تعبير حضرت امام رد رد رد كفايه را نيز به غايت مشتاق بود و فلسفه كفر محض مي نمود و استادان عرفان از تدريس، همواره در ابا بودند و تفسير قرآن باز به تعبير مرجع بزرگوار ديگري به مذبح رفتن علمي بود، نمادي از يك فرزانه مرد روشنفكر، خود را نشان داد.

اين را تصريح نانوشته نگارنده بخوانيد كه  ابا كردم از نوشتن «فرزانه مرد ايدئولوگ روشنفكر تكنوكرات» كه تتابع اضافات دردسرساز آن شايد ذهنيت ناآشنايي با معناي اين اصطلاحات در نزد دكتر شايگان و بلكه خواص را تداعي كند.اما واقعيت سر رشته ديگري دارد. واقعيت اينكه علامه طباطبايي با آن جوشش سرشار و كوشش پربار در آن سنت ياد شده، مدرس و مؤلف فلسفه مي‌شود، عرفان تدريس مي‌كند و تفسير قرآن مي‌نويسد. واقعيت اينكه نمي‌خواهد فقه و اصول كه گويي همه چيز حوزه‌هاي علميه آن روزگار بوده همه چيز او نيز باشد و اين‌گونه در مقامي منيع علمي و اجتماعي، مرد فرزانه عازم مي‌شود. 

عازم تقرير «اصول فلسفه و روش رئاليسم» مي‌شود تا روشنفكرانه در موضعي فلسفي در مقابل جريانات فكري و انحرافي روز قرار بگيرد. جرياناتي كه با رويكردهاي وارداتي  فلسفي تيشه به ريشه‌ها مي زنند .«بدايه‌الحكمه» و «نهايه‌الحكمه» را مي‌نگارد تا متني معتبر و متقن و زودياب براي محصلان فلسفه اسلامي فراهم آورده باشد و از آن طرف نيز عازم تأليف اين مي‌شود كه «روابط اجتماعي در اسلام»‌را سامان دهد و «شيعه در اسلام» را تدارك ببيند و با كربن فرانسوي مشتاق بنشيند و از شيعه بگويد و بخواهد آن هم در كوراني كه بسياري يا سر سپرده علم محض خويش بودند يا درگير هول و هراس‌هاي سياسي سال‌هايي كه هيچ‌گاه تاريخ اين سرزمين آن  را فراموش نمي‌كند سال‌هاي حول و حوش  1328. 

مرد فرزانه، گويي اما همچنان عازم است با الميزاني كه محك شد براي فهم شيعه از قرآن و چه آبرويي خريده شد وقتي كه «المنار» رشيد رضا در ميان اهل سنت بود و ما هنوز مبناي «ان قلت»‌هايمان «التبيان» شيخ طوسي از چند صد سال پيشتر بود...

مرد فرزانه آن گونه كه بايد فرزانگان باشند، اخلاق و عرفاني را كه سرآمد بود  نيز تدريس مي‌كرد و تنها اين پرسش بزرگ از معنويت خويش را شبيه يك علامت سؤال بزرگتر پيش‌روي ما قرار داد كه چرا فرزانه روشنفكر و پيشروي روزگارمان در اين سنت هيچ قلمي نزد  يا نخواست تقرير و تحريري از او حداقل در اين حوزه- حداقل از كتاب‌هاي كلاسيك عرفان نظري- براي ما باقي بماند؟

علامه فرزانه پيشتر از اين‌ها صف را شكسته بود و بيشتر و بيشتر جلو آمده بود! پس چرا آنچنان كه «بدايه  و نهايه‌الحكمه» را در انداخت، از «فصوص و منازل و فتوحات و مصباح» حداقل تقرير يا تعليقه‌اي برايمان نگذاشت يا دستگيري‌اي  را كه از طرف استاد بزرگوارش آيت‌الله قاضي شده بود فقط در عمل مي‌خواست و اين چرايي كم نيست.

 آيا مرد فرزانه، جامعه را آماده  آن نديد، يا واجب‌تر از آن را ديد؟! ضرورت‌هايي كه در تفسير و فلسفه و حتي حديث خود را نمودند، اما عرفان نظري آن هم از جانب صاحب علمي چون او نبود، نداشت، نشد، نگذاشتند...

 

+ جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 5 PM محمد ياسر هدايتي |

شما به عنوان يك مسلمان ايراني با هر نوع سطح فكر و تحصيلاتي كه داريد، مي توانيد دوستاني از اديان ديگر نيز داشته باشيد و يا اصلا فكر كنيد به كشوري با جو ديني ديگر مهاجرت كرده ايد. آيا با شباهت ها و تفاوت هاي زيادي كه ميان خود و پیروان اديان ديگر مي بينيد، سؤال هايي به ذهنتان نمي رسد؟ اينكه، چرا دين من حق است؟ آيا تمام اديان از حقيقت بهره اي دارند؟ و يا تنها دين من حق است، اما پيروان ساير اديان نيز مي توانند رستگار شوند، كه در اين صورت شما يك تفكر شمول گرا داريد. 

يكي از نزديكان شما از دنيا رفته است و شما در بهت ازدست دادن او به پايان كبوترانه او مي انديشيد و باز پرسش هايي مثل اينكه پس از مرگ به كجا مي رويم؟ چرا مي رويم؟ و چگونه زندگي بعدي خود را از سر مي گيريم؟ ذهن شما را دستخوش يك خلجان عميق كرده است.

سيل در شهري جان هزاران نفر را گرفت. زلزله اي شهري ديگر را با خاك يكسان كرد. اين همه ناكامي و شر كه در جهان وجود دارد ناشي از چيست؟ سر منشا آنها كجاست؟ مگر خداوند رحمت مطلق نيست؟ آيا انسان خالق اين شرور است؟

من ديندارم. دين چه ماهيتي دارد؟ گوهر دين چيست؟ صدف آن چه چيزي است؟ آيا صدف كه به اعتبار گوهر آن ارزش دارد، بعد از دستيابي به گوهر رها مي شود؟ آيا...

اين سوال ها فقط بخشي از مسايلي است كه امروزه فلسفه دين به عنوان دانشي نو پا(البته برای محافل آکادمیک ما ) با روشي جديد و فلسفي عهده دار پاسخ به آنها شده است.اين رويكرد فلسفي به دين اگرچه در بعضي مواقع منجر به رد و انكارهايي شده است، اما در كل تلاش هاي عقلاني فيلسوفان دين پژوه كمك هاي شاياني به محكم كردن پايه هاي استدلالي و بالتبع باورمند كردن گزاره هاي ديني كرده است.محققين بارزترين نمونه دادوستد بين دين و فلسفه را در انديشه «كلمنت اسكندراني» و «اوريگن» دو متفكر افلاطوني مسيحي اسكندريه نشان مي دهند. البته نبايد تفاسير و تأويل هاي نوافلاطوني اين دو حكيم در باب اعتقادات اساسي مسيحيت را فتح باب رشته اي كه امروز فلسفه دين مي نامند دانست، بلكه قرن بيستم خود خاستگاه زماني اين دانش نوپاست؛ دانشي كه مي كوشد با عقلانيتي فلسفي و روشي جديد كه كاملا متفاوت از روش سنتي الهيات است به تبيين و بررسي گزاره هاي بنيادين ديني بپردازد

+ جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 3 PM محمد ياسر هدايتي |

 صبح سي روز عاشقي از پس آنچه خسرو خوبان گفته، شيرين است. صبحي كه عيد مي‌گويند، يعني بازگشتن به قبل از آن روزهايي كه ميهمان بركت و مهرباني حضرت دوست بوده‌اي اما با آغوشي سرشار از سوغاتي‌هاي خوب خدا. سوغاتي‌هايي كه صاحبخانه روانه‌‌ي‌مان كرده تا با آن سالي را محبت‌نشين حضرت حق باشيم.

شريعت محمدي زمان را شرافت داده تا ماهي كه شب قدر را به تجربه مي‌نشيند قرآن مجيد را نيز خواهشمند رحمت باشد و اينچنين ديدن هلال ماه شوال ابروي آن يار يگانه را مي‌ماند كه نمي‌داني دلت را به كدام سمت كشيده ي  آن آويزان كني. اينكه سحرهاي مناجات و شب‌هاي برتر از هزار ماه خدا را با كدام روزها مي‌شود عوض كرد. افطارهاي ربنا لاتزع قلوبنامان را ديگر با ملاحت كدام لحظه باز كنيم و... از سوي ديگر انگار تولدي دوباره، بيرون كشيدنمان را از بطن تاريكي قبل از رمضان المبارك انتظار مي‌كشد. آن هم با نمازي به درگاه جمال آن جميل يگانه. نياز بردني كه نشئه حضوري پرعظمت را در آن مي‌توان به تماشا نشست. وقتي هر مرتبه‌اي كه پروانه‌هاي قنوتمان را پرواز مي‌دهيم نجواي عاشقانه ماست كه «اللهم اهل الكبرياء و العظمه و اهل الجود و الجبروت...»

و انگار كه شاهد سرشاري مهرباني‌ها و بركت حضرتش هستيم كه نمي‌توانيم به ركوع برويم و  باز بايد دست نيازمان را از عطر واژه‌هاي تمنا پر كنيم.و باز عشق است كه به ياري بي‌زباني‌مان بايد بيايد تا بگوييم «... ان تدخلني في كل خير ادخلت فيه محمداً و آل محمد و ان تخرجني من كل سوء اخرجت منه محمد و آل محمد(ص)...» اين‌گونه است كه تنها با پيوند با حضرت رحمت‌للعالمين و آل الله است كه مي‌توان دل يك دله كرد و با چشم حسرت ماه مبارك خدا را بدرقه كرد و دل به فطر داد كه؛

تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود

كو گوشه‌اي ز ابروي همچون هلال تو

+ چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7 PM محمد ياسر هدايتي |

آخرين نبرد پيامبر اعظم (ص) بود، با روميان يكي از قدرتمندترين دولت‌هاي روزگار صدر اسلام.

«تبوك» صحنه‌اي بزرگ، براي اسلام در حال انتشار مي‌نمود و دقيقا در اين غزوه كه انگار سپاه اسلام بيشترين احتياج را به شمشير و شهامت و درايت علي  ع  داشت، پيامبر او را به‌جاي ابن‌ام‌مكتوم جانشين خود در مدينه منصوب كرد و خطاب به حضرت گفت؛ تو براي من مانند هارون هستي براي موسي، جز آن‌كه بعد از من پيامبري نيست. دقت در اين كه نسل پيامبران بني‌اسرائيل نه از تبار و نسل موسي بلكه از فرزندان هارون بودند و مستندات اين حديث متواتر در غالب كتب معتبر حديثي  چيزي جز آشكارگي فضل و تأييد وصايت حضرت امير نيست. و آشكارگي اين‌كه حضرت وقتي خود را تنها ستون وحدت جامعه اسلامي مي‌بيند نسبت به برخي نامرادي‌ها دم فرومي‌بندد و در قامت مشاوري امين و فرمانده نظامي‌اي لايق تنها به يك چيز، آن هم نااميدي و يأس دشمنان از ترد بودن نهال نوپاي اسلام در ميان قبايل متعصب و برتري‌جوي عرب مي‌انديشد. اين‌گونه است كه اولين و اصلي‌ترين درسي كه از سيره علوي مي‌توان گرفت، انديشيدن به يكدلي و يكپارچگي‌اي است كه امت اسلامي را عاملي پويا مي‌شود براي پيش بردن و پيش رفتن.

اين تأمل و عمل در تحقق وحدت امت اسلامي اما هيچ‌گاه باعث نشد تا حضرت امير ع  از اصل اساسي عدالت اجتماعي و اقتصادي و آرمان‌هاي قرآن و سنت نبوي تخطي كند كه باز شاهد مثال آن از سيره، تحكم حضرت با ابن عباس وفادار و خيرخواه است كه پيشنهاد مماشاتي موقت با معاويه را مي‌دهد.

مقدمه‌اي كه از سيره حضرت آورده شد آن هم در روزهايي كه در آستانه خاك‌بوسي درگاه آن جان جانان جهان هستيم، از آن‌روست تا اخلاق حرفه‌اي سياست‌ورزي علوي را در تعامل با خردورزي سياسي به تماشايي معناجو بنشينيم.

اين روزها كه ادعاهايي غيرمستند به برخي سازمان‌ها و نهادهاي مردمي و اجرايي انتساب داده شده و با همه تكذيب مقامات و مسئولان ذي‌ربط، انگار منفعت‌طلبي‌ها، چونان چشم‌بندي، حقايق را از پيش چشم عده‌اي - كه اميدواريم تنها ساده‌انگاري باشد و نه از روي تعمد - پوشانده، توجه به اصل اخلاق حرفه‌اي رسانه‌اي و تلاش درجهت تحقق و يكپارچگي جامعه اسلامي با هر گرايش و سليقه سياسي، ضرورتي بيش از حد دارد.وقتي فردا روزي را به‌عنوان روز جهاني قدس، آن هم در سالي كه تمام توجه‌ها معطوف به اتحاد ملي و انسجام اسلامي است پيش‌رو داريم، برخي رفتارهاي غيراخلاقي سياسي  در قامتي رسانه‌اي، آن هم از سوي رسانه‌هايي كه با بودجه عمومي اداره مي‌شوند، آيا جز بي‌توجهي به دسيسه‌هاي ابوسفياني صهيونيزم بين‌الملل توجيهي دارد؟

سازمان‌ها و دستگاه‌هاي خدمتگزاري كه ندانسته و به‌دروغ متهم به حمايت از سرمايه‌گذاري صهيونيزم بين‌الملل در حوزه لباس و مد در داخل كشور مي‌شوند، چرا در فصل‌هاي خطيري كه التفات نهادهاي مسئول بايد به جانب بيرون از مرزها و توطئه‌هاي دشمن باشد، درگير كوته‌بيني و منافع جناحي عده‌اي قليل شوند.اخلاق رسانه‌اي در جامعه‌اي كه مدعي برانگيختگي‌اي براساس سنت نبوي و سيره علوي است آيا اين‌چنين بي‌اخلاقي‌اي تفرقه‌افكن را برمي‌تابد...      

+ یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 2 PM محمد ياسر هدايتي |

 انگار غلط‌هاي اين ديكته ناتمام نمي‌خواهد تمام شود و اين وسط جريمه‌ي چند بار نوشتن از روي درست اين غلط‌ها دارد توان زيادي را از پيكره خردورز جامعه‌مان مي‌گيرد.

بيست و هفت سال تلاش براي سر بلند بيرون آمدن از فراز و فرودهايي كه در آونگ افراطي‌گري و عقلانيت دچار آن بوده‌ايم، انگار هنوز ديكته بي‌غلطي را پيش روي برخي قرار نداده است. نمونه اخير هتك حرمت و افراطي‌گري نسبت به يكي از فرزندان فاضل و مجاهد قائد كبير انقلاب از همين دست تكرار تاريخ است.

هجمه‌هايي كه باعث شده از عامل‌ترين شاگردان عالم حضرت امام و چهره اول مبارزه با فسادهاي اقتصادي و اجتماعي اين سالها وقتي انتقادي هم مي‌كند به ياد داشته باشد كه بايد در انتها بگويد: «اين بحث‌ها منتهي به اين نشود كه عده‌اي شانتاژ كنند و بگويند غلط فاحش اين ديكته ديگر دارد همه حرمتها را زير پا مي‌گذارد. اين كه روزناه‌نگاران اقتصادي هم بتوانند شاگرد نابغه سيد محمدباقر صدر صاحب «اقتصادنا» را تخطئه كنند.

آيا شاگرد ديروز درس خارج حضرت امام(ره) بايد اين روزها انتقادهاي تخصصي و دلسوزانه خود را به گونه‌اي مطرح كند كه به زعم برخي «خدشه به جمهوريت» وارد نشود و بتواند «پاسخگوي آخرت باشد» فاضلي كه در دهه 50 نماينده سيد محمدباقر صدر در «كنفرانس بانك اسلامي» بوده حالا بايد درس آموز تازه مثلاً‌ اقتصادداناني باشد كه بالاي چشمشان ابرويي نيست...

افراطي‌گري‌هاي اخير كه اين بار به صورت هجمه از سوي برخي رسانه‌ها و سايت‌هاي خاص نسبت به جايگاه رياست قوه قضاييه شده، خارج از هر پيشداوري‌اي به نوعي عقبه‌اي از هتك حركت نسبت به يكي از اركان ركين انقلاب اسلامي يعني روحانيت دارد.

اين افراطي‌گري كه اين بار نه در قامت سكولاريسم و مخالفت با حاكميت دين، بلكه به عنوان حفظ ارزشهاي اصولي با غير‌اصولي‌ترين روش‌ها بروز كرده، مي‌تواند موريانه‌اي در بيشه اتحاد و انسجام ملي شود. وقتي مي‌‌شود اصل مسلم حقوق شهروندي را كه انتقاد سالم، سازنده و كارشناسي از امور است، آن هم از رئيس قوه قضاييه برنتافت  آيا رخنه‌اي اساسي در ساحت اصولي يك رسانه به وجود نيامده است؟! اين كه حريم يك مجتهد مبارز كه از بزرگان نسل اول اين انقلاب است و مانند ديگر بزرگان نسل اولي جمهوري اسلامي هيچ گاه جز به ايراني مسلمان، خردورز و مسئول به تشخص ديگري نمي‌انديشد، هتك كنيم، آيا به غير از بردن جامعه به قهقراي عدم عقلانيت و اعتدال راهي ديگر پيش روي ما مي‌گشايد؟!‌

اين گونه حريم‌شكني‌ها و برنتافتن انتقادات نوعي اقتدار‌طلبي است. اقتدار‌طلبي‌اي كه معنايي جز اراده قبض حوزه عمومي جامعه را ندارد و اين اراده يعني دور كردن عقلانيت از دولت و سياست و يعني نبودن، نخواستن و نشدن، آن هم در سالي كه اتحاد ملي و انسجام اسلامي بايد سرفصل همه شعارهاي آن باشد.

+ چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 8 PM محمد ياسر هدايتي |

 اگر براي هنر رسالتي چون كاستن از رنج زيستن قايل باشيم، بي شك آن هنري كه وجوه مختلف شخصيت انسان را به عنوان منظر خود تحت الشعاع قرار مي دهد در صدر هنرهاي ديگر قرار مي گيرد و در اين ميان سينما هنري است كه با كمك دو عنصر اصلي تصوير و متن مي تواند لحظه هاي بي بديلي را در پيش چشمان مخاطب خود به تصوير بكشد. اما اين هنر- صنعت ا ز آنجا كه نمي تواند بدون ياري صنعت دغدغه هاي خود را جامه اي زيباشناختي و هنري ببخشد ـ مي توان گفت نمي تواند متولد شود و به حيات خود ادامه دهد _ به گونه اي معصوميت و لطافت خاص هنري خود را كه از آن به نوعي بكربودن و بساطت نيز مي توان ياد كرد از دست مي دهد و اين درست همان دقيقه اي است كه ادبيات به عنوان يكي از اصلي ترين سرچشمه هاي هنري در حد كمال اين حظ _ زيبا شناختي و معنا شناختي ـ از آن بهره مي برد.

اينكه ادبيات را در ساختار كلي خود چه در قالب شعر و چه در قالب داستان و رمان و قطعه ادبي، داراي اين روح كلي بكريت و بساطت دانستيم، مجال وسيعي براي توضيح و تبيين مي طلبد، اما قدر مسلم اينكه اين ويژگي ها از طريق عناصر شاخص ادبيات است كه ولو به گونه  اي تضعيف شده در سينما راه پيدا كرده است.

غير از رابطه جاري ذكرشده در ميان ادبيات و سينما، تشابه ديگري كه مي توان در ميان اين دو هنر ديد، وجه همذات پنداري قوي مخاطب با اين دو هنر است.

ارتباط عيني ای كه ادبيات از طريق ديالوگ صامت كلمه با مخاطب_ اين كلمه مي تواند در پس خود تصوير را هم داشته باشد ـ و ديالوگ غيرصامت تصوير كه گاه از پس كلمه ها ساخته مي شود، از ويژگي هاي اصلي اين همذات پنداري قوي مخاطب با اثر هنري در ادبيات و سينماست.

اين همذات پنداري قوي كه از بايدهاي التذاذ هنري محسوب مي شود و آن عناصر ارتباطي ميان سينما و ادبيات باعث شده است تا همان گونه كه ادبيات در تمام گونه هاي خود هنر مسلط و فرهنگ ساز قرن هاي متوالي تمدن انساني بوده سينما نيز هنر مسلط روزگار معاصر شود، هنري مسلط بر مخاطب و نه ديگر هنرها

+ یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 7 PM محمد ياسر هدايتي |

اگر تعريفي مؤمنانه از هنر داشته باشيم آنگونه كه انسان در هبوط خود به دنبال يافتن آن يگانه گمشده خود سري به هر سو از جمله هنر مي زند، بايد گفت؛ هنر همان دميدن روح تعهد در انسانهاست. روح تعهدي كه نجواي جنون مند هر انسان جست وجوگري مي تواند باشد و بدون شك يكي از معرَف هايي كه اين معرِِف مي تواند در حد اعلاي خود بدان تمثيل كند، هنر كتابت قرآن است كه از مجموعه هنرهاي تزئيني و هنر خوشنويسي به وجود آمده است.
اين هنر به وجود آمده تا نقش ها و رنگ هاي زميني را طرحي آسماني ببندد و براي اين كه كلمات آسماني را براي زميني ها هجي كند. جالب اين كه در طي چند قرن همان گونه كه در هنرهاي مادي ديگر _ مادي در تناسب با روحانيت هنر كتابت قرآن وگرنه هنر خود فراخواندگي از جانب لاهوت است _ در بستري جامعه شناختي مي توان سير و تحول دروني و بيروني انسانها را در خلال آثار هنري ديد؛ در اين هنر نيز كه قدسيت آسمان را به مخاطبان قدسي باور زمين ارتباط مي دهد، مي شود نگاه عاشقانه و تفكر روحاني هنرمندان معنويت گراي ايراني را نظاره كرد.
وقتي به قرآن هايي كه از پس دست هنرمندان ايراني حتي پس از چندصد سال مي نگريم؛ همه چيز انگار ما را به حضور دعوت مي كند: رنگ هاي گرم در بهتي مينويشان و رنگ هاي سرد در تباتب حيرت انگيزشان، چشم نواز و آرامش بخش، بالا و بلندي ها ،كوتاهي و كشيدگي ها، پراكندگي و انسجام ها، سياهي مركب و سفيدي كاغذ، قاب بندي ها، گل و بته ها، مرغ ها و نگاره ها، گوشواره ها و قرينه سازي ها همه و همه انگار خود عشق است، خود تعهد به جست وجو، به يافتن، به گم شدن...

و حالا وظيفه ما! در پاسداشت اين يادگاران تعهد هنري مردمان اين سرزمين چه مي تواند باشد، آيا صرف اينكه اين جاودانه هاي فرهنگي در موزه ها و اتاق هاي شيشه اي هميشه خاموش نگاهداري شود وظيفه ما به انجام رسيده است؟
آيا نبايد همچنان كه هر تمدن و فرهنگي دستاوردهاي هنري گذشتگان خود را چراغي فرا راه حركت به سوي آينده مي داند، ما نيز شبيه آنان براي هر چه بيشتر شناساندن اين پتانسيل عظيم فرهنگي و هنري چه براي حركت به سوي آينده و چه براي ايستادني راسخ در زمان حاضر، از اين همه شكوه ذوق و هنر معنوي ايراني استفاده كنيم.

+ جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 5 PM محمد ياسر هدايتي |

با يك نگاه جمعي تصور كنيد بر فراز بلندترين قله هاي جهان ايستاده ايد. لحظات باشكوهي است، به احتمال زياد دلتان مي خواهد با تمام حنجره خود  از ته دل فرياد بكشيد. فرياد هم مي كشيد و پژواك صدايتان  است كه در آن ارتفاع نمي دانم چگونه خواهد بود. فريادتان را كشيده ايد اما مطمئنا اگر انساني قرن بيست و يكمي باشيد در ذهنتان به ثبت اين لحظه هاي پر غرور و باشكوه فكر مي كنيد به اينكه به همه بگوييد اين احساس مالكيت و آزادي كه اكنون حس مي كنيد چقدر باشكوه و ماندني است.

در آن بي چيزي و رهايي از هر وسيله اضافه اي؛ نقاشي كه نمي توانيد بكنيد، دستگاه ضبط صوت و فيلم برداري هم كه نداريد و اين  مثل  دقیقا همان حكايت تعامل ميان ادبيات و سينماي ماست در انبوه عصر تخصص و تضاد.

قله هاي بلندي كه بر فراز آن ايستاده ايم ادبيات پرشور و معنايي است كه نماد بزرگترين حجم فرهنگ و هنر سرزمين و تمدن ديرپايمان است و سينما آن فرياد تكنولوژيكي كه با آن مي توانيم به داشته هايمان افتخار كنيم. تاريخ ادبيات ما با ديروز پرشكوه و امروز قابل اعتناي خود متاسفانه به خاطر گست