تبليغاتX
از هیچ کجا تا خداحافظ
+ سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12 PM محمد ياسر هدايتي |

پانزدهم رمضان سال دوم هجرت
انگار بهار پاره اي از خويش را به زمين بخشيده است. پيامبر در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفتند و او را حسن ناميدند. نامي كه هيچ كس در دوره جاهليت نشنيده بود.فقط يك كنيه داشت و آن «ابو محمد بود»
غزالي در احياءالعلوم و ابوطالب مكي در قوت القلوب مي نويسند پيامبر خطاب به حسن گفته «تو در آفرينش و در رفتار و كردارت مانند من هستي»آسمان در بستر بيماري خطاب به او و برادرش گفت: هيبت و آقايي خود را براي حسن و جرأت و بخشش خود را براي حسين قرار مي دهم.

سال يازدهم هجرت:
حسن و حسين (ع) در مسجد هستند و به منبر غير از پدربزرگ و پدر را مي بينند.. 

سال سي وچهارم هجرت، بدرقه ابوذر، ربذه
حسن(ع): افسوس كه بدرقه كنندگان خواه وناخواه بايد بازگردند و وداع كنندگان بايد حقيقت تلخ و ناگوار وداع را طي چند لغت به زبان آورند وگرنه همگان ادراك مي كردند كه مرحله وداع چه مرحله دشواري است و حسرت وداع كنندگان هرگز انتها نخواهد يافت.
ا
ي عم گرامي! هم اكنون مي بيني كه ما به بدرقه تو آمده ايم و همي خواهيم ترا وداع گوييم.
اي عم! دنيا را از كف فروبنه، دنيا را تحقير كن و در برابر فريب ها و حيله هايش بروز مرگ بيانديش. بر اين تلخي ها و رنج ها كه اكنون جان تو را مي آزرند شكيبا باش زيرا روزگارش اندك و عمرش كوتاه است.به وراي اين دنيا كه جهان جاويدان و عرصه حقايق است اميدوار باش.بردبار بمان تا بروز رستاخيز رسول اكرم را از خويشتن خشنود بيابي.و اين نخستين بار بود كه حسن بن علي فرزند اميركلام عرب به نام يك خطيب صحبت كرد.

جمادي الاخر سال سي و شش هجرت جنگ جمل
حسن پيش مي رفت. جنگ بود و جنگ، چكاچك شمشير بود و سپر و نيزه. حسن (ع) صف مي شكست، ستون مي شكست و بازهم پيش مي رفت.سپاه بصره از هم پاشيد.محمدبن حنفيه سر به زير انداخته.علي (ع): نه خجالت نكش محمد. خجالت نكش خود را با حسن مقايسه نكن او فرزند رسول الله (ص) است و تو فرزند من هستي.

بيست ويكم رمضان سال چهل هجري مسجد اعظم كوفه:
... انا بن البشير، انا بن النذير، انا بن الداعي الي الله باذنه.
... من اهل بيت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً...
و حسن (ع) اين گونه خود را مي شناساند.
هنوز خطابه حضرت به پايان نرسيده بود كه عبدالله بن عباس بلند شد و فرياد كشيد.
- اين پسر پيامبر شما و وصي امام شماست با او بيعت كنيد.
فريادهاي مردم كوفه بود كه: ما احب الينا و اوجب حقه علينا «اوه كه چقدر او در دل ما محبوب است، چقدر حق او بر ما واجب است.»بيعت بود و بيعت.

مداين اردوگاه لشگريان امام حسن(ع)
حسن (ع) خطاب به همان جماعت اندك: مرا فريب داديد. با من دورويي و حيله به كار برديد. شما به نفاق و انحراف عادت داريد. شما در گذشته ها نيز با ائمه و پيشوايان خويش روشي چنين به پيش داشتيد.
همه جا حيله مي ورزيديد و همه جا نيرنگ مي زديد. شما كه در ركاب من با دشمنان دين نمي جنگيد، بگوييد پس از من در ركاب چه كسي خواهيد جنگيد.

بيست وهشتم صفر سال پنجاهم هجرت
حسين(ع) در رثاي برادر سر بر خاك مي خواند:
«ان لم امت اسفاً عليك
فقد اصبحت مشتاقاً الي الموت»
«اگرچه حسرت مرگ تو مرا نكشته ولي هميشه خود را مشتاق مرگ مي بينم»

+ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 4 PM محمد ياسر هدايتي |

 برای بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی

بازي تاريخ بود، كه حكومت عموزادگان عباسي آل هاشم، آن‌چنان كه با شمشير و تدبير ايراني آغاز و گسترده شد، به تدبير دانشي مردي ايراني نيز برچيده شد.

آن هم در سرانجامي كه نه براساس شعار آغازينش – الرضا آل محمد – بود و نه بر مرام گسترندگانش. ابومسلم آن‌گاه كه با شمشير تزوير عباسي جهان را پيش چشم خود تاريك ديد بي‌شك باز هم در افق نگاه خود در جست‌وجوي يك نژادة ايراني بود.

قرن هفتم هجري بود و فتح بغداد. ايلخان مغول – هلاكوخان – به مشورت خواجه بزرگ طوس كه ارج و قربي بي‌اندازه برايش قائل بود فرمان به كشتن خليفه عباسي داد. بسياري بناي مخالفت گذاشتند. ازجمله حسام‌الدين منجم، صراحتا خان مغول را كه بر طبع مغولي‌اش عجيب به خرافات اعتقاد داشت، ترساند. منجم مي‌گفت با كشتن خليفه مسلمين جهان زير و زبر مي‌شود. تدبير خواجه چنين بود، از آغاز خلفت تا اكنون هزاران نفر از مردم بي‌گناه را مانند يحيي بن ذكرياي پيامبر و حسين بن علي(ع) را كشتند و... كار جهان در مجراي طبيعي خود بود و هرگاه ايلخان نگران است شايسته است كه خليفه را در نمدي بپيچند و كم‌كم آن‌را مالش دهند تا اگر اوضاع متغير شد دست نگه‌دارند و شد، آنچه شد.

تاريخ صادق‌ترين گواه است درباره خواجه‌اي كه نصير ملت و دين مي‌ناميدندش. گواه بر اين كه زمانه خواجه، چه حوادثي را آبستن بوده.

خواجه دانش و ديانت را چه در شرح اشارات ابن سينا در مقابل امام الشكاكين – امام فخر رازي – جوييم چه در نزد منطقيون كه غرق در اساس الاقتباس وي هستند و چه در رصدخانه مراغه و چه در مشاورت عالي ايلخان مغول، همه و همه نشاني‌اند، از تركيب باشكوهي از درايت و ديانت اسلامي و ايراني.

اما آنچه در ابتدا اشارت به آن رفت به گمان برخي – كمتر در ديروز و بسيار در امروز – نقطه‌اي تاريك در سير فيلسوفي اين فرزانده دانشمند عالم اسلام است(1). اين‌كه سياست‌پيشگي خواجه به‌ويژه آن هم در ركاب ايلخان مغول نسبتي با فيلسوفي و منش آن ندارد. چه آن‌كه با تدبير خواجه است كه بغداد فتح و خليفه عباسي كشته مي‌شود.

اما آنها كه اهل اين گزندند آيا تاريخ آن روزگار را نيز با همين نگاه ورق زده‌اند. وقتي كه خليفه عباسي در نامه‌نگاري با ايلخانان مغول است بر اين‌كه خوارزمشاهيان مقتدر مسلمان غيرعرب از سر راه برداشته شوند يا وقتي كه شيعيان آن‌چنان در رنج و تعبي طاقت‌فرسا از دياري به ديار ديگر هراسان در خفايند.

تاريخ اما فراموش نمي‌كند وقتي هشت سال پي‌درپي شهرهاي مسلمانان آماج قتل و غارت مغول هنوز مسلمان ناشده است و در دو سوي دجله، خليفه، در عيش و عشرت روزگار مي‌گذرند. واقعيت آن است كه فيلسوفي خواجه تنها حقيقت را نصب‌العين او قرار داده بود و وحدت نژادي در نظر او برافتاده بود و جز وحدت مسلمانان هيچ چيز براي آن روزگار كارآمد نمي‌نمود.

گواه از آن بالاتر كه وقتي خواجه به شفاعت بسم ابن الحديد سني‌مذهب و برادرش به نزد هولاكو مي‌رود جان خود را عرضه مي‌دارد...

و اين همه برگ‌هاي ايام روزگار خواجه نيست. چراكه تازه بعد از برقراري وحدت نسبي ميان مسلمانان و ثبات نسبي در بلاد اسلامي است كه خواجه درپي شوكت و شكوه تعقل اسلامي و ديانت بنا شده بر دانش است.

سخن آخر اين‌كه مدعيان منش و روش فيلسوفي، درباره خواجه ملت و دين اين را نيز بايد بدانند كه باز در همان برگ‌هاي تاريخ كه از سر نو بايد با تأمل بسيار بيشتر در آن بنگرند به‌كرات از حشمت و آزادگي خواجه در برابر حاكمان و ارباب قدرت سخن به ميان آمده آن‌گونه كه در كتاب مطارح‌الانظار آمده است در اشارت رفتن به قتل خواجه در گفت‌وگويي خلاف ميل هلاكو... و يا آن گونه كه هدايت در رياض‌العارفين مي‌گويد؛ روزي خواجه به ايلخان گفت؛ كه چنان به خاطرت نرسد كه ترا از احترام بر من منتي است چراكه تو در حشمت از سلطان سنجر بيش نيستي و او حكيم خيام را پهلوي خود به يك تخت مي‌نشانيد و حال آن‌كه من در علم و فضل از خيلي زياده‌ام و به خدمت تو تن درداده‌ام» (رياض‌العارفين. رضا قلي‌خان هدايت، 488)

و از طبع خود خواجه است كه؛

اقبال را بقا نبود دل بر او مبند  / عمري كه در غرور گذاري هبا بود

 ور نيست باورت ز من اين نكته گوش كن/ اقبال را چو قلب كني لابقا بود

 

+ یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 7 PM محمد ياسر هدايتي |