

- تعبيري كه جلال در معرفي خودش به كار برده، متأثر از شرايط آن روزگار و مشرب و انديشه خودش است.اينكه زندگي روحانيت و مرجعيت را گونه اي اشرافيت تلقي كرده برمي گردد به تأثيرپذيري جلال از تفكر سوسياليستي او به جهان. روشنفكري ما هيچ وقت در دوراني كه جلال مطرح بود، نتوانست از سوسياليسم رهايي پيدا كند. حتي دولت شاه نيز كم و بيش تحت تأثير اين جنبش بود. اين تعبير جلال براي ما اين باور را مي آورد كه نگاه جلال نسبت به روحانيت و مرجعيت يك نگاه چپ است و مسلماً خود مرجعيت از زندگي خودش اين چنين تعبيري ندارد. جلال با آن نگاه اجتماعي اش فقرا و عدالت اجتماعي را دوست داشت و هيچ گاه نيز از اين حوزه خارج نشد. او طرفدار زحمتكشان و فقراست. او در زمان حضور در حزب توده، خروج از آنجا، ورود به جبهه سوم ملي و در سير و سلوك هاي ديگري كه داشت، حتي زماني كه به غرب زدگي رسيد، به شدت تحت فضاي سوسياليسم و عدالت اجتماعي است كه تئوري و ايدئولوژي غالب در دهه چهل و پنجاه است. انديشه روحانيت سنتي هيچ تأثيري در نگاه و انديشه جلال نداشته است. در گذر زمان وقتي او از حزب توده خارج مي شود و به سمت جبهه سوم ملي گرايش پيدا مي كند و بعدها از آن هم خارج مي شود؛ عملاً سير و سلوك فكري و گرايش او را به دكتر احمد فرديد و جريان فكري ايشان و تفسيرها و تأويلهايي كه از نزد خود از ايده غرب زدگي دارد، مي بينيم.
* يعني جلال وقتي از آن نگاه ماركسيستي و مشرب سياسي خودش نيز فاصله مي گيرد، به گذشته و اصالت سنتي روحاني خود برنمي گردد؟
- جلال هيچ گاه به اصالت سنتي خود برنگشت، آن چيزي كه جلال در ايران تحت تأثير آن قرار گرفت، چيز ديگري بود كه در غرب شكل گرفته بود و در ايران، تنها بهترين بازخورد را داشت. ايرانيان بهترين پاسخ را به اين ايدئولوژي انديشه جهاني دادند. آن چيز عبارت است از تركيبي از مفهوم عدالت اجتماعي و مفهوم بازگشت به خويشتن كه يك تئوري هگلي- ماركسي بود.
* اگر اجازه بدهيد به سراغ يكي از اصلي ترين مفاهيمي كه جلال به آن توجه داشت يعني غرب و غرب زدگي برويم.جلال در كتاب غرب زدگي مي گويد: «غرب، يعني ممالك سير و شرق، يعني ممالك گرسنه». به نظر مي رسد او در تعريف مفهومي غرب و شرق اولين نظرگاه خود را منظري اقتصادي انتخاب كرده بود. چرا؟
- در فضاي دهه شصت و هفتاد غرب، بعد از شكست ماركسيسم و كاپيتاليسم، يك ايده در ميان روشنفكران مستقل غربي مطرح شد و آن بازگشت به خويشتن و بازگشت به هويت شرقي بود. آنها عملاً ديدند كه از آن هويتهاي غربي نصيبي نبرده اند. اكثر روشنفكران ايراني و شرقي آن تفكر سوداگرانه سوسياليستي را كم كم با يك نوع انديشه شرقي آميختند. شروع اين تحول را در آل احمد مي بينيم كه البته با الهام از دكتر فرديد تئوري خودش را مطرح مي كند.
* اگر چه جلال، تعبير غرب زدگي را از دكتر سيداحمد فرديد وام گرفته بود، اما تعريف جلال از غرب زدگي با تعريف دكتر فرديد كه شرق را ساحت معنوي انسان و غرب را «غروب حقيقت» در جان و عقل انسان مي خواند، تفاوت دارد. لطفاً در تبيين اين تفاوت صحبت كنيد.
- جلال بيان سوسياليستي و نه ماركسيستي- كه نفرت خود را از آن در گزارش سفر به شوروي اش به وضوح مي توان ديد- از جهان دارد.جلال در واقع از آن عدالت اجتماعي نمي تواند صرف نظر كند. در دهه چهل و پنجاه غالب روشنفكرها و متفكران آوانگارد، پيرو اين نگاه سوسياليستي بوده اند. بعد از شكست شوروي در تجربه سياسي ماركسيستي، روشنفكران در نظريه سوسياليستي خود تجديدنظر كردند. و كساني مانند؛ امه سزه، فرانتس فانون و رنه گنون، بازگشت به خويش و شرق را مطرح كردند.
* آيا اين افراد به يك بينش نئوماركسيستي نزديك شدند؟
- نه . نئوماركسيست را بيشتر در مكتب فرانكفورت مي بينيد. بهتر است بگوييم سوسياليستهاي معتدلي بودند كه تركيبي از ماركسيسم و سوسياليسم تخيلي را انتخاب كردند. شريعتي براي اين گرايش تعبير «به سر عقل آمدن سرمايه داري» را به كار مي بردو احزاب آنها به تدريج در اروپا پاگرفتند.جلال، ذهنيت ضد سرمايه دارانه دارد. راه عملي پيشنهادي او سوسياليسم و عدالت اجتماعي است . اوهمان راه روشنفكري را ارائه مي كند. منظورم از راه سوسياليسم، سوسياليسم ماركسيستي نيست، بلكه سوسياليسم معتدلي است كه به دنبال احقاق حقوق زحمتكشان است.تعبير غرب زدگي جلال آل احمد در كل كتاب «غر ب زدگي» بعداً در كتاب «در خدمت و خيانت روشنفكران» بر همين مبنا است و هيچ ربطي به تعبير غرب زدگي دكتر فرديد ندارد. فقط عنوان غرب زدگي را از دكتر فرديد وام گرفت، در حاليكه غرب زدگي در ديدگاه فرديد به معناي نيست انگاري و فروبستگي اسماء لطف الهي در اين عالم امروز يعني آخرالزمان است.
* جلال در كتاب «عبور از خط» كه تحريري از ترجمه دكتر هومن از ارنست يونگر است، تا حدودي به تعبير فرديدي غرب زدگي نزديك مي شود و خودش نيز اشاره دارد كه علت دل سپردنش به چاپ اين كتاب، همان رسيدن ديگرگونه اي به مفهوم غرب زدگي است.
- البته بايد گفت يونگر حتي از هايدگر نيز فاصله دارد چه برسد به دكتر فرديد.
(متن کامل این گفت و گو را در ادامه ی مطلب بخوانید)
اگر براي هنر رسالتي چون كاستن از رنج زيستن قايل باشيم، بي شك آن هنري كه وجوه مختلف شخصيت انسان را به عنوان منظر خود تحت الشعاع قرار مي دهد در صدر هنرهاي ديگر قرار مي گيرد و در اين ميان سينما هنري است كه با كمك دو عنصر اصلي تصوير و متن مي تواند لحظه هاي بي بديلي را در پيش چشمان مخاطب خود به تصوير بكشد. اما اين هنر- صنعت ا ز آنجا كه نمي تواند بدون ياري صنعت دغدغه هاي خود را جامه اي زيباشناختي و هنري ببخشد ـ مي توان گفت نمي تواند متولد شود و به حيات خود ادامه دهد _ به گونه اي معصوميت و لطافت خاص هنري خود را كه از آن به نوعي بكربودن و بساطت نيز مي توان ياد كرد از دست مي دهد و اين درست همان دقيقه اي است كه ادبيات به عنوان يكي از اصلي ترين سرچشمه هاي هنري در حد كمال اين حظ _ زيبا شناختي و معنا شناختي ـ از آن بهره مي برد.
اينكه ادبيات را در ساختار كلي خود چه در قالب شعر و چه در قالب داستان و رمان و قطعه ادبي، داراي اين روح كلي بكريت و بساطت دانستيم، مجال وسيعي براي توضيح و تبيين مي طلبد، اما قدر مسلم اينكه اين ويژگي ها از طريق عناصر شاخص ادبيات است كه ولو به گونه اي تضعيف شده در سينما راه پيدا كرده است.
غير از رابطه جاري ذكرشده در ميان ادبيات و سينما، تشابه ديگري كه مي توان در ميان اين دو هنر ديد، وجه همذات پنداري قوي مخاطب با اين دو هنر است.
ارتباط عيني ای كه ادبيات از طريق ديالوگ صامت كلمه با مخاطب_ اين كلمه مي تواند در پس خود تصوير را هم داشته باشد ـ و ديالوگ غيرصامت تصوير كه گاه از پس كلمه ها ساخته مي شود، از ويژگي هاي اصلي اين همذات پنداري قوي مخاطب با اثر هنري در ادبيات و سينماست.
اين همذات پنداري قوي كه از بايدهاي التذاذ هنري محسوب مي شود و آن عناصر ارتباطي ميان سينما و ادبيات باعث شده است تا همان گونه كه ادبيات در تمام گونه هاي خود هنر مسلط و فرهنگ ساز قرن هاي متوالي تمدن انساني بوده سينما نيز هنر مسلط روزگار معاصر شود، هنري مسلط بر مخاطب و نه ديگر هنرها
۱-«كار ما غارتگري و هجوم به همسايه و دشمن است و گاه هم اگر جز برادر خويش كسي را نيابيم او را غارت مي كنيم»
قطامي از شاعران جاهلي شبه جزيره گوياترين معني را در بيان سبعيت و بدويت مردم شبه جزيره در قبل از بعثت پيامبر با اين مضمون به تماشا مي گذارد.
همه تصور عرب باديه نشين اين است؛ شتر و شمشير و شراب و شعر و زن كه اين آخري را گاه بسيار ناچيزتر از چهار چيز برشمرده ديگر مي پنداشتند. چنان كه زن جاهلي كالايي بود جز دارايي پدر، شوهر و يا پسر و او را چون اموال ديگر به ارث مي بردند و يا از طريق جنگ تصرف مي كردند. و گاه به تعبير قرآن (انعام/ ۱۵۱) بي گناه تر از هميشه بخاطر ترس از فقر و ناداري در كودكي، ايشان را زنده به دهان مكنده جهل تاريك خويش در گورها مي سپردند.
يهوديت در ميان اين بدويان سخنور از حدود سيزده قرن قبل از ميلاد يعني زمان خود حضرت موسي در حجاز رسوخ كرده بود. اما يهوديان شبه جزيره از نژاد آرامي و عربهاي نويهود بودند نه از نژاد اسرائيل فرزند ابراهيم و هنوز ملاطفت مسيح بخاطر اختلافات فرقه اي مسيحيان در ريگستان دلهاي آنها به شكوفه ننشسته بود و دين قاطبه پرستش بت بود و بت.
اما سبب اين بت پرستي را هشام بن محمد كلبي در كتاب الاصنام خويش اين چنين نقل مي كند: كه هر گاه كسي از مكه كوچ مي كرد بخاطر بزرگداشت حرم و دلبستگي به مكه سنگي از سنگهاي حرم را با خود مي برد و هر جا وارد مي شد آن سنگ را مي نهاد و به دور آن طواف مي كرد همچنان كه بنا بر عادت موروثي از ابراهيم و اسماعيل (عليهما السلام) دور كعبه طواف مي كردند. سپس رفته رفته جهل ايشان بر عقلشان چيرگي يافت و اصل عمل ابراهيم حنيف را فراموش كرده به پرستش همان سنگهاي به زعم خويش متبرك كشيده شد. و اولين كس در رسم كردن پرستش بت «عمرو بن لحي» است كه از مردم شام بت پرستيدن را ديد و در پاسخ گرفتن از آنها در پرستيدن بت شنيد كه به شفاعت از بتها طلب باران مي كنيم و با توسل به آنان بر دشمن چيره مي شويم. عمروبن لحي از آنان چند بت گرفت به مكه آورد و در كعبه نصب كرد. و اينچنين رسم بت پرستي در ميان ايشان قوت گرفت تا جايي كه غير از بت بزرگ هبل و سه بت مونث لات و منات و عزي هر منطقه اي نيز براي خود صاحب خداوندگار ويژه اي شد.
و محمد (ص) بود كه روز فتح مكه به مسجد الحرام آمد و در حالي كه بت ها در پيرامون كعبه سرپا بودند با گوشه كمان در چشمها و صورتهاي آنان مي كوبيد و مي فرمود «جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطل كان زهوقا» و دستور داد بتها سرنگون را از مسجد بيرون بردند و سوزاندند.
هشام اين واقعه را به زبان شعر از «راشد» پسر «عبد الله سلمي» اين گونه روايت مي كند كه:
قالت: هلم الي الحديث! فقلت لا / يا بي الا له عليك و الاسلام
او ما رايت محمداً و قبيله / بالفتح، حين تكسرالاصنام؟
لرايت نور الله اضحي ساطعا / والشرك يغشي وجهه الاظلام
«معشوق گفت: باز آي به داستان گذشته ! گفتم نه، خداي و اسلام تو را از آن باز مي دارد و آن را روا نمي شمرد. مگر نديدي محمد (ص) و يارانش را در روز فتح (مكه) آنگاه كه بتان در همه شكسته مي شد. هر آينه نور خدا را درخشان مي ديدي و شرك را مي نگريستي كه تاريكي چهره اش را فرا گرفته بود»
۲-«مصطفي آمد كه آرد همدمي»
ماه رمضان است شيعه مي گويد رجب،محمد طبق عادت معهود كه سالي يك ماه به تحنف مي رفت در غار حرا به عبادت مشغول بود، خود مي گويد؛ من خفته بودم كه جبرئيل با نمطي از ديباج كه در آن كتابي بود نزد من آمد گفت بخوان، گفتم خواندن نمي دانم، ديگر بار مرا بفشرد، چنان كه پنداشتم مرگم رسيد. سپس مرا رها كرد و گفت بخوان! گفتم چه بخوانم، گفت بخوان «اقرا با سم ربك الذي خلق. خلق الانسان من علق. اقرا و ربكم الاكرم. الذي علم با لقلم. علم الانسان ما لم يعلم....
اين فراز اساس برانگيختگي حضرت رحمة العالمين است.
برانگيختگي كه از همان آغاز به خواندن امر مي كند. طرفه آنكه در همه شبه جزيره آن گاه هفده نفر بيشتر سواد خواندن و نوشتن ندارند. بدويان شاعران زبان آور بسيار دارند اما فقط زبان آور و نه اهل كتابت و خواندن و اكنون پروردگار به برگزيده ترين خويش فرمان خواندن مي دهد، خواندن نامي كه انسان را از (نطفه و سپس) خون بسته آفريده است. خواندن نامي كه بس گرامي است همو كه با قلم به انسان كتابت و آنچه كه نمي دانست آموخت.
حكايت شگفتي است. شبه جزيره عربستان است و تنهايي مفرط انسان، مصر، يونان، روم، هند ، چين، ايران،تنهايي مفرط انسان است و طلوع خورشيد در شب اين نقطه از تنهايي با روشنايي كه مطمئناً براي هميشه تاريخ غريب مي نمايد. ميان اين قوم خداوند را به صاحب قلم و دانايي بودنش ستايش كردن چه ساحتي از افق را براي ما مي خواهد بگشايد، اين گونه خدا را ستودن مگر در ميان حكماي ايران باستان است يا دانايي شهري يوناني پيش رو داريم.
۳-به موجب اين برانگيختگي محمد (ص) خاتم فرستادگان شد تا همدمي براي تنهايي مفرط انسان باشد. اين خاتميت يعني نه براي ديروز و امروز كه براي فردا هم.
واقعه بعثت به عنوان برانگيختگي آخرين رسول الهي براي تبشير و تنذير اين بار نه مردمان بلكه رسولان باطني كه همان عقول هستند بي شك نه در گستره تاريخي خود كه خارج از تمام طول حيات انديشه بشري افقي تازه از معنا را پيش روي ما مي گذارد. اين خاتميت با كلمه است كه شروع مي شود و مربي مطلق انسان است كه در اين دوره از تاريخ انسان مي خواهد خود را متحقق در كلمه ببيند و« هي العليا ».اگر مفهوم كلمه را در گستره اي معنايي با عقل يكسان بپنداريم، مي توانيم تمام هم و تلاش محمد(ص) را در تأكيد خاتميت او بيشتر درك كنيم. خاتميتي كه بلوغ فكري انسان را نشانه رفته و رسولان باطني (عقول) را از اين پس نايبان خدا مي داند. محمد(ص) با كلمه،همدم انسان را عقل او قرار داد عقلي كه فراتر از حكمت حكماي باستان ايران و تفكر ظريف هندو چيني و دانايي يوناني است، عقلي كه آبشخور آن كلمةالله است. عقلي كه مدينه النبي برساخته« آرمان شهر»خواهي او در حيات ايده آل طلب انسان است. عقلي كه اسلام را شكرانه اين خاتميت قرار مي دهد و مي گويد:« لااكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي».عقلي به بلندي آنچه پروردگار خطاب به فرشتگان گفت سجده كنيد بر آدم كه او مي داند آنچه شما نمي دانيد و چه رند فرشتگاني كه گفتند ما نمي دانيم جز آنچه تو به ما بياموزي.
اين عقل از ولادت تا بعثت از بعثت تا هجرت و از هجرت تا وفات پيامبر يك تاريخ ويژه و مستقل است، تاريخي هويت ساز.
اگر تعريفي مؤمنانه از هنر داشته باشيم آنگونه كه انسان در هبوط خود به دنبال يافتن آن يگانه گمشده خود سري به هر سو از جمله هنر مي زند، بايد گفت؛ هنر همان دميدن روح تعهد در انسانهاست. روح تعهدي كه نجواي جنون مند هر انسان جست وجوگري مي تواند باشد و بدون شك يكي از معرَف هايي كه اين معرِِف مي تواند در حد اعلاي خود بدان تمثيل كند، هنر كتابت قرآن است كه از مجموعه هنرهاي تزئيني و هنر خوشنويسي به وجود آمده است.
اين هنر به وجود آمده تا نقش ها و رنگ هاي زميني را طرحي آسماني ببندد و براي اين كه كلمات آسماني را براي زميني ها هجي كند. جالب اين كه در طي چند قرن همان گونه كه در هنرهاي مادي ديگر _ مادي در تناسب با روحانيت هنر كتابت قرآن وگرنه هنر خود فراخواندگي از جانب لاهوت است _ در بستري جامعه شناختي مي توان سير و تحول دروني و بيروني انسانها را در خلال آثار هنري ديد؛ در اين هنر نيز كه قدسيت آسمان را به مخاطبان قدسي باور زمين ارتباط مي دهد، مي شود نگاه عاشقانه و تفكر روحاني هنرمندان معنويت گراي ايراني را نظاره كرد.
وقتي به قرآن هايي كه از پس دست هنرمندان ايراني حتي پس از چندصد سال مي نگريم؛ همه چيز انگار ما را به حضور دعوت مي كند: رنگ هاي گرم در بهتي مينويشان و رنگ هاي سرد در تباتب حيرت انگيزشان، چشم نواز و آرامش بخش، بالا و بلندي ها ،كوتاهي و كشيدگي ها، پراكندگي و انسجام ها، سياهي مركب و سفيدي كاغذ، قاب بندي ها، گل و بته ها، مرغ ها و نگاره ها، گوشواره ها و قرينه سازي ها همه و همه انگار خود عشق است، خود تعهد به جست وجو، به يافتن، به گم شدن...
و حالا وظيفه ما! در پاسداشت اين يادگاران تعهد هنري مردمان اين سرزمين چه مي تواند باشد، آيا صرف اينكه اين جاودانه هاي فرهنگي در موزه ها و اتاق هاي شيشه اي هميشه خاموش نگاهداري شود وظيفه ما به انجام رسيده است؟
آيا نبايد همچنان كه هر تمدن و فرهنگي دستاوردهاي هنري گذشتگان خود را چراغي فرا راه حركت به سوي آينده مي داند، ما نيز شبيه آنان براي هر چه بيشتر شناساندن اين پتانسيل عظيم فرهنگي و هنري چه براي حركت به سوي آينده و چه براي ايستادني راسخ در زمان حاضر، از اين همه شكوه ذوق و هنر معنوي ايراني استفاده كنيم.
هزار سال عاشقي، چيز كمي نيست، هزار سال دلبري، هزار سال دل سپردن به كلامي ازلي و ابدي، هزار سال دل بردن كلمة الله...
هزار سال يعني از قرن چهارم تا چهاردهم هنرمندان جان سوخته و فراخوانده ايراني كه با خط، تذهيب، نگارگري، قاب بندي و تجليد مي خواسته اند تنها خادمان كوچكي در آستانه قرآن شمرده شوند و از ديرباز تا به حال در گوشه و كنار موزه هاي مختلف در خاموشي نشسته بودند، يكباره در مصحفي واحد دوباره جان گرفته اند، آسمان هم يادش مي آيد كه گفته بودند« انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون»
ترك و فارس، كرد و خراساني، لر و بلوچ، شافعي و شيعه، حنفي و حنبلي همه بوده اند همه، از قرن چهارم تا قرن چهاردهم عاشقانه دست به دست هم داده اند تا امروز در «مصحف ايران» ما جاودانگي كلمة الله را در قرن ها هنر ايراني به تماشا بنشينيم، قرن ها سرسپردگي جان هاي هنرمند ايراني در آستان جانان، مصحف ايران پيوند زمين و آسمان است و اما چگونه اين پيوند در تابلويي ملكوتي كه اكنون پيش روي ماست امكان دارد حديث مفصلي دارد كه از نظرتان خواهدگذشت.
«نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت...»
از مجموعه بسياري از آيات قرآني و تفاسير صحيح آن اينچنين برمي آيد كه پيامبر اسلام با خواندن و نوشتن آشنايي نداشته اند و هيچ سابقه اي در خواندن و نوشتن نيز از ايشان در دست نيست. اما اين وضعيت به طور كلي نيز بر آن روزگار شبه جزيره عربستان حاكم بوده و به ناگزير پيامبر(ص) در هنگام نزول قرآن غير از حفظ خود و حفاظي كه از صحابه بوده اند از معدود كساني از مسلمين كه توانايي خواندن و نوشتن داشته اند نيز براي نگارش قرآن استفاده كرده تا به اين ترتيب در صيانت و حفظ كلمات الهي نهايت توجه و دقت شود. در تاريخ قرآن و علوم قرآني اسامي كتاب وحي آمده است كه موفق ترين آنان علي(ع) و زيدبن ثابت به خاطر ملازمت بيشتر در همراهي رسول خدا، معرفي شده اند. ضمن اين كه حضرت علي(ع) و زيد از حافظان قرآن نيز بودند. به هر صورت بعد از وفات حضرت محمد(ص) و گسترش اسلام در سرزمين هاي مختلف و به تبع لزوم نشر و گسترش مفاهيم و فرهنگ قرآن به عنوان اساسي ترين دستورات و لب لباب اسلام _ همانطور كه پيامبر در حديث ثقلين به آن اشاره كرده بود _ لازم بود تا قرآن به صورت مكتوب گسترش پيدا كند، همچنين باز در همان زمان حضرت علي(ع) و به فرمان ايشان است كه ابواسود دوئلي به اعراب گذاري و نقطه گذاري همه آيات قرآن پرداخت تا آيات همچنان در نگارش ها و قرائت هاي مختلف حتي در ميان غير اعراب نيز از تحريف و صدمه صيانت شود.
از طرفي اين نگارش در زمان خود پيامبر نيز با ذوق و سليقه كاتبان همراه مي شد تا جايي كه شهيد ثاني در منية المريد و علامه مجلسي در بحارالانوار رواياتي را آورده اند كه در آنجا در شيوه نگارش برخي از حروف و كلمات قرآن دستورات و راهنمايي هاي آميخته با ذوق و سليقه اي از خود نشان مي دادند: اين كه ليقه را در دوات قرار ده، قلم را كج نگاه دار، باء را بلند بنويس، سين را از هم پراكنده ساز، ميم را كور و درون پرننويس، رحمن را كشيده بنويس و...
دكتر سيدمحمدباقر حجتي در كتاب ارزشمند تاريخ قرآن خود دو دسته روايت را مي آورد كه در زمان رسول خدا نويسندگان وحي قرآن را به خط نسخ و يا خط كوفي مي نگاشته اند.
به تدريج طبق دلايلي كه در سطور گذشته نقل شد، لزوم نگارش قرآن در ديگر سرزمين هاي اسلامي نيز احساس شد و اين نگارش بسته به ذوق و فرهنگ نگارندگان قرآن به نوع هاي مختلفي انجام مي شد و البته در ايران باتوجه به ذوق و شور هنرمندانه ايرانيان كه تمدن باشكوه ايراني را نيز به مدد همين ذوق هنرمندانه -كه اكنون پاري از آن در موزه هاي جهان و ايران به تماشا گذاشته شده- پايه گذاري كرده اند، اين نگارش وارد مرحله تازه اي شد.
شايد همان طور كه قرائت و لفظ قرآن باعث به وجود آمدن علوم بلاغي شد و به نوعي روش هاي زيباشناختي كلام را به وجود آورد و همچنين تأثير آن بر ذوق شعري پارسي و عربي، بايد گفت نگارش قرآن نيز پايه به وجود آمدن هنرهاي تزئيني و همچنين اهميت فوق العاده نسبت به هنر خوشنويسي شد و اينچنين از همان قرون اوليه اسلام تابه حال در اكثر سرزمين هاي اسلامي به ويژه در ايران هنرهايي مانند تذهيب، تجليد، نگارگري و قاب بندي و حاشيه سازي و در رأس همه اينها هنر خطاطي به طرز مينويي رحمت انگيز گسترش پيدا كرده است.
استاد مرحوم سيد محمدباقر نجفي يكي از كساني بود كه با آگاهي از اين پيشينه بي بديل و ارزش بي نظير كتابت قرآن در طي بيست و پنج سال پژوهش به گردآوري و تنظيم مجموعه اي عالي از انواع اين هنرها و كتابت قرآن از قرن چهارم تا قرن چهاردهم پرداخت و حاصل آن اكنون در مصحفي به نام «مصحف ايران» چاپ و منتشر شده است.
درواقع مصحف ايران مجموعه اي بديع از صد و هشتاد نسخه خطي قرآن مجيد است كه طي هزار سال توسط هنرمندان و خطاطان ايراني كتابت شده است. از لحاظ ترتيب آيات، مجموعه يك قرآن كامل است و ترتيب انتخاب نسخ به گونه اي است كه ابتداي مصحف به خط كاتبان قرن چهارم است و انتهاي آن به كتابت خطاطان معاصر، از نكات قابل توجه در گردآوري اين مجموعه اين است كه چون به طور معمول در تمام نسخ قرآني موجود، تذهيب، نگارگري و حاشيه بندي «سوره فاتحه الكتاب» به طور ويژه و متفاوت با بقيه صفحات صورت مي گيرد، در تنظيم اين مصحف شريف، فاتحه الكتاب تمامي نسخ مورد استفاده ،آمده است، به اين صورت كه هرجا بخش مربوط به يك نسخه تمام مي شود و ادامه سوره و يا آيه از نسخه بعدي مي آيد، در ابتداي آن فاتحه الكتاب و در بعضي مواقع آيات ابتدايي سوره بقره هم آمده است. يعني به تعداد كاتبان و نسخ مورد استفاده، فاتحه الكتاب آمده است، كه جداي از ساير ويژگي هاي ممتاز اثر،اين ويژگي خودش به تنهايي آن را تبديل به يك دايرة المعارف و موزه قرآني كرده است...
(متن کامل این مقاله را در ادامه ی مطلب بخوانید)
از سمت هزار سال سرخ آمده بود
مردي كه پر از سؤال سرخ آمده بود
* در طول تاريخ شناخت حضرت و نگاه به ايشان داراي فراز و فرودها و افراط و تفريطهايي بوده است. خود حضرت در خطبه ۱۲۷ نهج البلاغه مي فرمايد:«به زودي دو گروه نسبت به من هلاك مي گردند دوستي كه افراط كند و به غير حق كشانده شود و دشمني كه در كينه توزي با من زياده روي كرده و به راه باطل درآيد. بهترين مردم نسبت به من گروه ميانه رو هستند. از آنها جدا نشويد». بنابراين اگر يك گزارش تاريخي از نگاه هايي كه به حضرت و سيره ايشان شده به دست بدهيد ممنون مي شوم.
- برداشت هايي كه از شخصيت امير المومنين مي شود تنها خاص ما ايرانيان نيست، بلكه كشورهاي اسلامي ديگر نيز از زواياي مختلف برداشت هايي از شخصيت آن حضرت داشتند. ما ايرانيان بنابر علاقه اي كه به اهل بيت داريم به خصوص آن ارادت ويژه اي كه به امير المومنين مي ورزيم، گاهي ممكن است از حدود مرزي كه خود امير المومنين علي(ع) نيز نسبت به آن اعتراض داشتند بگذريم و نگاهي غير علمي داشته باشيم. ما بايد اين نكته را مد نظر داشته باشيم كه آيا تنها محبت به اين بزرگواران كافي است و ديگر نبايد راه و سيره ايشان را ادامه دهيم؟ آيا نبايد به قول مولانا همچنان كه رسول (ص) فرمود، بگوييم: عدالتي كه علي (ع) مطرح مي كند، يعني فراهم شدن زمينه اي در جامعه تا اينكه هيچكس احساس نكند استعدادش نمي تواند پويا و شكوفا شود. اين تعريف شامل آموزش، تشكيل خانواده، مديريت جامعه، بيان حق و حقوق و بسياري زمينه هاي ديگر نيز مي شود.«شير را بچه همي ماند بدو/ توبه پيغمبر چه مي ماني بگو» يعني نبايد مشابهتي ولو محدود بين فعل ما و فعل معصوم باشد؟ اگر اين تشابه با سيره آن بزرگواران نباشد صرف محبت سودي خواهد داشت؟ بعضي از ايرانيان و درويشان و غلاه كه همان غلو كنندگان در محبت علي (ع) هستند به همان صرف محبت پايبندند و آن را كافي مي شمرند.
(متن کامل این گفت و گو را در ادامه ی مطلب بخوانید)