تبليغاتX
از هیچ کجا تا خداحافظ
پرويز شاپورسال 84 بود كه هشت كتاب پرويز شاپور هم با نام( قلبم را با قلبت میزان می کنم ) درآمد. هشت كتابي كه مثل هشت كتاب سهراب وقتي مي خواني اش، به اندازه 80 كتاب جانت را نوازش مي كند و اين يكي حتما لبخندي نيز بر لبانت قلم مي زند.

پرويز شاپور پدر كاريكلماتور است. كاريكلماتور كه به قول گل آقاي فقيد، اسمي عجيب بود كه كساني كه غم زبان فارسي داشتند از اين كلمه مركب نيمه فارسي و نيمه فرنگي جا می خوردند، عنواني است براي تركيب كاريكاتور و كلمات. عنواني كه شاملو براي شوهر فروغ  داشت.

گربه و سنجاق قفلي فقط شاهكار پرويز شاپور است. اينكه بتواني با گربه و سنجاق قفلي اين همه سوژه و از پس آن، معنا صيد كني، فقط و فقط در طرح هاي پيرمرد طنازي به نام پرويز شاپور قابل ديدن بود؛ پيرمردي كه اين اواخر انگار در همان كودكي خويش مانده بود، با انبوهي از ريش و موي سر و اين را مي شد در اتوبيوگرافي اش ديد كه مي گفت: از هفت سالگي كه به مدرسه رفتم، خوب يادم مي آيد زنگ هاي ديكته وقتي جا مي انداختم، كيفم را زير سرم مي گذاشتم و در آن جا آسوده به خواب عميقي فرو مي رفتم.

 پرويز شاپور جداي زندگي اي پر رمز و راز و پر شكوه و نشيب با فروغ ، خودش نيز تشخص فرهنگي و قلمي خاص خودش را داشت. پرويز شاپور كه هم كاريكلماتوريست بود و هم شاعر، با امضا و تشخص ويژه طرح هايش و امكانات معنايي كه مي توانست با آنها به مخاطب القا كند و منتقل كردن اين توانايي در حوزه كلمات، نام خود را در تاريخ طنز معاصر ايران ثبت كرد. البته در تجربه آثار نوشتاري شاپور چنانكه بايد همين گونه باشد، ما با يكدستي برنمي خوريم و فراز و فرودهاي زيادي در نوع كار او وجود دارد.

(متن کامل این یادداشت را در ادامه مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 10 PM محمد ياسر هدايتي |

۱- واقعيت تلخ آن است كه زماني، نگارش كتابي در علوم قرآني و مسائلي كه مفسر و طالب را به كار آيد، در حوزه‌هاي علميه ما- آن هم از طرف استادان درجه يك خاصه مراجع- آنچنان رسم فرخنده‌اي تلقي نمي‌شد؛روزگاري كه اصل و اساس حوزه، فقه و اصول بود و بس؛ فقه و اصولي كه به تعبير مرجع بزرگ و فقيه زعيم حضرت آيت‌الله‌العظمي بروجردي، ديگر از فربگي گذشته و متورم شده بود.آنچنان كه امام(ره) نيز اشاره‌اي شبيه تلنگري عالمانه به اين قضيه داشتند كه «طلبه بعد از سال‌ها ردّ ردّ كفايه (كتاب بسيار مهم و پايه در اصول فقه، تاليف آخوند خراساني) را نيز فرا گرفته» اما در اين ميان، سهم ديگر معارف اسلامي چه مي‌شد؟ جايي كه از مرجعي درخواست درس تفسيري مي‌كنند و آن مرجع امتناع كرده و بعد كه اشاره به علامه طباطبايي مي‌كنند و اينكه پس چرا ايشان با مقام فقاهتي كه دارند، به اين كار دست مي‌يازند، اين جمله تاريخي گفته مي‌شود كه «ايشان در كمال تواضع، خود را قرباني كرده‌اند». 

ـ این جمله از آیت الله خویی است و بعد از این بنگرید لبخنده ی حضرت حق را به ایشان ـ  اما سرگذشت قرآن و تفسير و علوم قرآني كه اين باشد، ديگر فرياد «بدا به حال فلسفه و عرفان و...» را كه بايد اصلا بر زبان نياورد و با دم فرومانده و پس‌نداده، به اعماق جان فرستاد و از همين‌جاست كه سترگي كار بزرگواران فرزانه‌اي چون علامه شعراني، حاج شيخ‌كاظم عصار، حضرت امام(ره) و حضرت علامه طباطبايي آشكار مي‌شود.

2 – هنوز هم كه هنوز است، در سطوح مختلف آكادميك رشته علوم قرآن و حديث، كتاب گرانسنگ و مرجع‌ «الاتقان في علوم القرآن» جلال‌الدين سيوطي- دانشمند سني‌مذهب قرن9- حرف اول را در بين واحدهاي درسي مي‌زند. تصرف بيشتر از 12واحد درسي از حدود 136واحد كارشناسي و در باقي مقاطع هم به همين نسبت، از فتوحات كتاب «‌الاتقان» است.اين دو گزاره را اضافه كنيد به اشتباهات فاحش سيوطي در برخي از باب‌هاي كتابش كه با اصل و اصول شيعه منافات دارد و اينكه هر پژوهنده‌اي در تاريخ قرآن و تاثير قرآن در ادبيات بعد از خود، اگر نابينا هم باشد، روشن‌دلي ‌مأ خوذ از قرآنش اجازه نمي‌دهد نقش پررنگ و اساسي شيعه و ايرانيان را در اين دو حضور يادشده ناديده بينگارد.

3 – «البيان في تفسيرالقرآن» تاليف آيت‌الله‌العظمي حاج سيدابوالقاسم خوئي(ره) از مراجع بزرگ معاصر است. اين كتاب عظيم‌المقام از جمله آثاري است كه خواسته تا حدودي ضعف دهشتناك ما در منابع پژوهش‌گرانه در زمينه علوم قرآني، تفسير، تاريخ تفسير، تاريخ قرآن و... را برطرف نمايد و الحق كه كوشش اين مرجع فقيد فرزانه به همراه ديگر تلاش‌هاي اخيري كه به‌خصوص از طرف كوشنده اصلي قرآن‌پژوهي در روزگار معاصر يعني حضرت آيت‌الله هادي معرفت انجام شده، گام‌هايي اساسي بوده در رفع اين ضعف كه چون چاه ويل در فرهنگ مذهبي و علمي شيعه، دهان باز كرده. اما اتفاق گواراتري كه مسبب اين نوشتار گرديد، چاپ دوم از ترجمه خوب و محكم اين اثر نفيس بود كه به فضل و همت محمدصادق نجمي و هاشم هاشم‌زاده هريسي سامان‌پذيرفته.

( اين يادداشت را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)


ادامه مطلب
+ جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 10 AM محمد ياسر هدايتي |

براي شهيد سيد مرتضي آويني كه در اين روزگار بي شعري خود غزل بود 

 

سفره اي باز شد و گفت :به ما ؛ بسم ا…   

 «سفره اي پهن شده پيش بيا ، بسم ا…

پاره اي نان و غزل مانده هنوز از ديروز

مانده مقداري از آن سيب و صفا ، بسم ا…»

 با نگاه نمكينش كه تعارف مي كرد

هركه دارد سر همراهي ما بسم ا...

سفره رنگين تر از اول شده بود انگاري

چيده بودند گمانم شهدا ، بسم ا...

هوس عشق و غزل، عطر بهار و اسفند

عطر سيب و هوس كرب و بلا ، بسم ا...                      فروردین ۱۳۸۰

 

+ دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 11 AM محمد ياسر هدايتي |

۱. و ديدم روان زنان با بسيار انديشه نيك، با بسيار گفتار نيك و با بسيار كردار نيك، [خوب آموخته شده] توسط پيشوايان ديني، كه شوهر خود را چون سالار دارند، در جامه اي زينت يافته از زر، زينت يافته از سيم، زينت يافته از گوهر ۲.و پرسيدم اين روانها كدامند ۳.سروش اهلو و آذر ايزد گفتند: «اينها روان زناني هستند كه در گيتي آب را خشنود كرده اند، زمين، گياه و همه آفريده هاي خوب ديگر اورمزد را خشنود كرده اند ۴.آنها يزش، درون و خشنودي و پرستش ايزدان را به جاي آوردند نثار و ستايش ايزدان مينوي و ايزدان گيتي كردند و... بر دين مزديسنان بي گمان بودند... (اردا ويراف نامه- فيليپ ژينيو، ترجمه ژاله آموزگار)

 بازتعريف هويت ايراني مسلمان يا بهتر بگوييم مسلمان ايراني دغدغه چيره چند ده سال اخير بسياري از اهل فكر است. در تحليل و توصيف اين بازتعريف، ما دو سوي از يك معادله را داريم؛ ايران باستاني و ايران اسلامي و تمام پرسشها دقيقاً در آونگ ميان اين دو بازه است كه اتفاق مي افتد.

 ما چگونه از ايران باستاني به ايراني اسلامي رسيديم و اصولاً بر هويت باستاني ما چه رفت؟ توان صدمه ديده دولت ساساني از نبرد با روميان و جامعه تحت فشار طبقاتي و پاشيدن اين دولت در هجوم اعراب مسلمان يك تكرار تاريخي است كه تنها با واكاويدن آن مي توان به نقطه ثقلي براي حركت به سمت روشنايي فهم چگونگي اين تحول پيدا كرد. فهم دينيت و مليت ما در اين واكاوي نيازمند فهم پيش زمينه هاي جامعه ايراني اسلامي از روزگار حمله خليفه دوم و سپاهيان مسلمان به سپاه بي روح ساساني است. آنچه به نظر مي رسد در اين ميان بتواند نقطه عزيمت ما براي فهم اين پيش زمينه ها باشد، فرهنگ ديني ايراني است.

 اگر «دينيت» را به تعبير برخي از پژوهشگران روشنفكر معاصر جنبه فطري شده پندارها و رفتارهاي ديني بدانيم، ديگر مي توانيم شكوه محمد(ص) را جانشين جايگاه والاي زرتشت ببينيم و ايمان به يگانگي الله را همان اهورا مزداي دادگر، كه اين بار عميق تر و دروني تر باور به آسمان را در شخصيت و روح مليت ما مي دمد.اين گونه است كه از ارداويراف نامه تا معراج نامه هرچه راه سپرده مي شود اين جان ايراني است كه ثمردارتر مي شود. ريشه تشيع و عرفان در ايران زمين دقيقاً ميوه مبارك همان شكوفه هاي ديرپاست كه مليت و دينيت ما را در شاخساري واحد طعمي ناب مي بخشد و با اين وصف بايد بسياري از تحليل هاي كژ رفته را درخت و بار ناديده تلقي كرد.

درازناي تاريخ ايران زمين نيز با تمام سرگذشتهايي كه بر خود ديده است، حديث پر پيچ و خمي شبيه داستان پردازي هنديان و نمونه ايراني اش هفت پيكر است كه خود داستان در داستان است و هر دولت ايراني ماننده بانوي گنبدي و به رنگي داستان خود را دارد از آن هنگام كه ايران جزئي از كل حكومت اسلامي پنداشته مي شد تا امروز كه خود كلي است از جزئي از دولتهاي اسلامي. حكايت بهرام شاه و بانوي گنبد سياه كه يادتان هست. از هركدامِ مليت و دينيت خود كه جدا بمانيم سرنوشتي جز آن نداريم كه در هبوط حيرت دميده خود سياه پوشان شويم.

+ جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 12 PM محمد ياسر هدايتي |

از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند

«بدون اطلاع قبلي دم در بيمارستان شهيد مي شوم...»

ساعت ده صبح بود كه تلفن زنگ زد. صداي اكبر نبوي از آن سوي سيم حواسم را جمع كرد، پرسيد خبر درست است كه سيد حسن حسيني، سكته و فوت كرده است؟

خيلي جا خوردم. آنقدر كه باور نكردم. گفتم: نه، به من كسي چيزي نگفته، از راديو هم نشنيدم.

خواستم قضيه را از اصل انكار كنم و انگار با اين انكار تمام قضيه نيز منتفي مي شود.

پرسيدم: شما از كجا شنيده ايد؟گفت: برادر دكتر شماره سيد حسام الدين سراج را از دفترچه دكتر پيدا كرده است و زنگ زده.او هم به من زنگ زد.پس سيد حسيني ما هم رفت.دلم گرفت؛ (خواستم اگر خبر بيشتري گرفت باز هم زنگ بزند.) به خيلي ها زنگ زدم، كه نبودند. يا مسافرت بودند يا ميهماني. سرگردان بودم، اما خبر حقيقت داشت. مي گويند: سيد حسن حسيني، ديشب حالش بد مي شود، تنهايي به بيمارستان مي رود و نرسيده به بيمارستان ايست كامل قلبي و....

« (كبوتر- آرزو) هاي مرا پيش از سحر بردند...»

دلم عجيب گرفته است. براي سيد احمد نادمي پيغام مي گذارم. زنگ زد. دوست نزديك اين چند ساله سيد در راديو است. مثل خود سيد است و حالا دل دريايي اش بي تاب تر از همه كس است. صدايش پر از بغض است. حالش را مي فهمم؛ خيلي شكسته است. مي گويد: ديشب ساعت ۳۰/۱۰ برايش آف لاين گذاشته. بهت زده و سرگردان است.غزلي از سيد را مي خواهد كه سيد بيت آخرش را براي سنگ قبرش دوست داشته است. شماره بيست و هفت مجله شعر را برمي دارم و برايش مي خوانم، غزل خاموشي مطلق... از تشييع جنازه مي پرسم. مي گويد: فردا ساعت ۳۰/۹ صبح تالار وحدت است.

«شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه كنم...»

صبح ساعت هشت به طرف تالار وحدت مي روم. خيابان نيمه تعطيل صبح فروردين تهران، خيلي آرام است. به سيد فكر مي كنم چه آرام رفت ،چه تنها...جلوي تالار وحدت چند خانم منتظر ايستاده اند. در صحن بيروني تالار محمد توكلي را مي بينم. صورتش پر از خستگي است. چه زحمتي از ديشب تا به حال كشيده. دو بسته بزرگ چند صدتايي پوستر را آورده و چه پوسترهايي. مي گويد از آخرين عكس هاي دكتر است كه جديداً گرفته ايم. پرتره اي از دكتر است كه با نگاه بلندش مثل هميشه منظري دورتر از ما را مي بيند. زير عكس نوشته شده؛ دكتر سيد حسن حسيني (۱۳۸۳-۱۳۳۵) و با فونت درشت تر نوشته شده است:«از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند» دلم مي لرزد. از ديروز تا به حال كه خبر را شنيده ام نمي دانم، چرا مدام اين بيت را زير لب زمزمه مي كنم: «سخت دل بسته اين ايل و تبارم چه كنم»...

( اين گزارش را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)


ادامه مطلب
+ چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 6 PM محمد ياسر هدايتي |