«کتاب مُرد،از بس که جان ندارد». این جمله تیتری است که همه این سالها مثل بختک آوار ذهن من است .همیشه و هر جا .و می دانم بالاخره یک روز آن را با فونت « شاه رفت » خواهم نوشت ، بی خیال هر تکذیبیه و جوابیه ای و با ایمان به اینکه این پیرِ محتضرِتنها، هزاران عاشق سینه چاک دارد و کرور ،کرور مدعای میراث خواه!
اما مناسبت این تیتر با صفحه اندیشه و اصولا وضعیت اندیشه در سالی که گذشت و سالی که پیش روست به نظر من یک تناظر وابسته است.به این معنا که وقتی کتاب در بستر احتضار است یعنی اندیشه در بستر احتضار است و این خبربسیار بدی است .خبری که دیگر از درگوشی گفتن آن گذشته است؛ همان طور که از جار زدنش.
اهالی حقوق بینه آوردن را وظیفه مدعی میدانند و دراین میان آمار انتشار کتاب حرفی بر خلاف اعای گفته شده دارند. اما کدام یک از اهالی اندیشه حداقل در حیطه و حوزه اصلی آن یعنی علوم انسانی وضعیت اسفبار اندیشه اعم از تولید و کاربست آن در حوزه عملی اجتماعی ، فرهنگی و سیاسی را وضعیتی خوب قلمداد میکنند !؟
واقعیت این است که وقتی از اندیشه صحبت میشود یکی از نمودهای عینی آن در جامعه برای پی گیری اثرات جانبی آن در حوزههای مختلف، کتاب است. کتابی که البته خوانده شود و نظر موافق و مخالف را بر انگیزد و همین برانگیزانندگی یعنی آغاز تاثیر اندیشه و تشویق به اندیشه ورزی. تشویق به اندیشه ورزی هم یعنی حرکت رو به جلوی اندیشه ، یعنی تصادم معرفتهای پیشینی و پسینی و سنتزهایی که میخواهد انسان و جامعه اش بیشتر و بیشتر با موانست با خرد و خرد ورزی به افق های فراروی خود دست پیدا کنند.
تا اینجای مسئله گمان نکنم هیچ کس، هیچ مخالفتی با این موضوع داشته باشد و همه در مقام انشاءگفتن و انشاء نوشتن اندر فواید اندیشه ورزی و اهمیت آن، به پیشکسوتی رسیده اند . اما وقتی به بازبینی نمود عینی آن در جامعه یعنی ،کتاب خواندن و به تبع مسئله نقد اندیشه می رسیم، گاه متوجه میشویم حتی یک سانتیمتر هم از جایی که بودهایم تکان نخوردهایم.تحریر صورت نظری این آفت اما بازنمودهای غم انگیزی در ساحت اندیشه امروز دارد.از برخی استادان دانشگاهی گرفته که بعد از فارغ التحصیلی و آغاز به تدریس، اولین خداحافظی شان که گویی فراقی ابدی است، با کتاب اصورت میگیرد و خیل دانشجویان تحصیلات تکمیلی که غریبهگان حوزه کتاب و اندیشه هستند تا کتاب های ترجمهای و کپی های ناجوانمردانه از دیگر کتب ،که به عنوان تالیف روانه بازار می شود . و این چرخه عیب ناک مانند یک دور باطل همه چیز را تحت تاثیر خود قرار داده است و میدهد .
به این ترتیب است که صفحات اندیشه غالب روزنامه ها هم، حال و هوایی محتضر گونه دارند و چه اهل فنی است که نداند روزگار این صفحات چگونه میگذرد . روزگار محتضری که با داروهای سرساعتی که هم طبیب و هم بیمار می دانند بیهوده است، میگذرد. امیدوارم متهم به سیاه بینی نشوم چرا که این تنها نمایی است از دغدغه اهالی اندیشه که سالهاست به اقتضای شغلی ام عادت کردهام که گوش شنوای رنجهاشان باشم و یا بهتر است بگویم رنجهایی که می بریم.
با این اوصاف اما آرزوی قلبی ام این است که سال 91 را با احوال دیگری شروع کنیم . با حالی که در آن طعم جان اهالی اندیشه دیگر به هیچ رنجی تلخ نباشد و «مدبر لیل و نهار» بخواهد چرخ روزگار، با اهالی خرد و روشنی نیز اندکی سر سازش داشته باشد.
کاش سال جدید «حال احسن» مردم ما، با کتاب رقم بخورد.با دانایی. با روشنایی ای که ریشه تاریکی دروغ را میخشکاند.کاش حال احسن ما در سال 1391 ، استجابت این دعا باشد که خدایا این سرزمین را از تاریکی نادانی، دروغ و ظلم دور کن.ایدون باد.

همسر آقا جلال آل احمد هم رفت. بانوي قصه هاي غزل وار،بانوي سووشون...بعد از روزگار سنگي بر گوري و بعد از روزگار بي جلالي گمانم اين تلخ ترين حكايت بانوست...
كتابخانه را مي گردم هر چه نوشته بود و هر چه درباره اش است دارم.خوشحالم كه نخوانده اي از او نيست...
بايد به فكر تسليتي بود...از ترمه و تغزل منزوي بزرگ را از قفسه
برمي دارم...صفحه 61 شعر بشارت است ، شعري عزيز و قديمي از منزوي كه در سوگ جلال و سر سلامتي به سيمين است ، زمزمهام شده ...
بشارت
سر سلامتي به سيمين خانم دانشور
بانوي سياهپوش، بانو جان
سر بركن از اين شب سياووشان
آنك بنگر زمردي جوشان
جنگل-شده گاهواره خورشيد
در خانهات آن درخت باليده است
و سايه فكنده در خيابانها
و سايه ي او بزرگ خواهد شد
چندان كه تمام شهر جنگل گردد
در تاريخي كه خون بدل دارد
از ابراني سترون و نازا
وز مرداني كم از مخنث
اكنون جنگل چه نقطه عطفي است
بانو، بانو سرت سلامت باد
از من باري ترا بشارت باد
سر بركن راه صبح نزديك است
صبحي كه در آن جنازههايي را
كه اين همه روي دستهايت مانده است
در چشمهاي از سپيدهدم خواهي شست
و پيشتر از به خاك بخشيدنشان
رو با مشرق نماز خواهي كرد....
راستي الان بايد به چه كسي سر سلامتي داد
ماجرای حضور اخلاق در سپهر سیاست در جهان امروز شباهت زیادی به داستان لباس پادشاه اندرسن دارد.لباسی (=اخلاق) که خیاطان آن (=سیاستمداران) اعتقاد دارند تنها حلالزادگان میتوانند آن را از پس برهنگی پادشاه (=سیاست) ببینند و البته در این میان رسانهها به نمایندگی مردم نقش آن پسر بچهای را دارند که بیخبر از همه چیز یا خبردار از همه جا، وقتی پادشاه برهنه را میبینند فریاد رسواییکنندهشان به مذاق هیچکس خوش نمیآید.
موضوع تعامل یا تقابل اخلاق و سیاست در اندیشه ایرانی ازجمله چالشهایی است که در تقسیمبندیای کلی میتوان آن را در 2ساحت نظری و عملی مورد توجه قرار داد. منظور از 2ساحت عملی و نظری در اینجا یکی ساحت اندیشهورزی و دیگری ساحت عمل سیاسی و سیاستورزی است.
واقعیت این است که در حوزه و حدود دانشهای نظری رابطه اخلاق و سیاست به مثابه هر دو حوزهای از دیگر دانشها در نسبت سنجی با یکدیگر مورد کنکاش و بررسی قرار گرفته و در زمینهای دیالکتیک محور گفتمان تعامل یا تقابل اخلاق و سیاست مدلسازی و بررسی شده است.
در این وجه یکی از مهمترین گفتمانها، اندیشه ماکیاولیستی در رد التزام به اخلاق در حوزه سیاست است. اگرچه اندیشمند فلورانسی سدههای میانه خود کارگزاری سیاسی بود و کتاب شهریار خود را در راستای توصیههای عملی به حاکم وقت فلورانس در لزوم پایبند نبودن به الگوهای اخلاقی نگاشته بود اما آنچه امروز بهعنوان یک گفتمان محور در بحث پیرامون رابطه اخلاق و سیاست مطرح است در حقیقت لب مبنای نظریای است که این متفکر قرن شانزدهم مطرح کرده است.
از نظر الگوی ماکیاولیستی و گفتمانی که در حول این اعتقاد شکل گرفته است، سیاستمدار از چند حیث مبنایی نمیتواند به اصول اخلاقی پایبند باشد و اصولا قلمرو سیاست از شمول هنجارهای باید و نبایدی اخلاقی برکنار است. توضیح اینکه در این گفتمان آنچنان که نظریه پردازی مانند «کودی» به آن معتقد است، اگر سیاست را نه در قالب یک دیسیپلین علمی بلکه در قالب یک نهاد عملگرا درنظر آوریم، اصولا ساز و کار سیاست با هر نهاد دیگری متفاوت است و این تفاوت ذاتی باعث میشود نهاد سیاست و بالطبع عمل سیاسی و سیاستمدار از شمولیت هنجارهای اخلاقی خارج شوند.
از نظر «کودی» نخستین تفاوت نهاد سیاسی با هر نهادی تنازع شدید منفعتها در نهاد سیاسی است. این تنازع البته زاییده تضاد و تقابلی است که میان منافع مختلفی از جمله منافع گروهی، فردی و جمعی پدید میآید و تبعا خود باعث میشود که بر این اساس نتوان به هنجارهای اخلاقی پایبند بود. در این توجه رعایت هنجار اخلاقی یعنی چشم پوشی از برخی منافع و این با اصل سیاست در دوران جدید که غایت آن به دست آوردن حداکثر منافع سیاسی با حداقل هزینهکرد است، تعارض دارد.
وجه دیگر تفاوت نهاد سیاسی با دیگر نهادها از نظر کودی و متاثران از او، در تاثیر و شمول نتایج فعالیتهای سیاسی است. در این معنا چون نتایج یک فعل یا فعالیت سیاسی حیطه وسیعی را میتواند برای کل جامعه دربرداشته باشد پس نمیتوان با هنجارهای اخلاقی دست و پای آن را بست.
دلیل دیگر از نظر گفتمان ماکیاولیستی این است که در نهاد سیاست، افراد نماینده دیگران هستند و وقتی کسی عامل خواستههای دیگران است دیگر دغدغه اخلاقی داشتن بیمعنا میشود. در این نوع نگاه فرض مطلوب این است که انسان در زندگی اجتماعیاش تنها وقتی خودش بخواهد کاری را برای خودش انجام دهد ملزم به رعایت اخلاق است و... .
فارغ از نقدهای جدیای که بر بنیان گفتمان ماکیاولیستی و نظریات معتقدان اکنونی آن ایراد شده، نکته قابل توجه در این میان دیالکتیکی است که در یک بستر کاملا واقعی درباره تعامل یا تقابل 2حوزه اخلاق و سیاست واقع شده و این نکته که محور کانونی توجه این یادداشت نیز است باید با آنچه در ساحت عملی این موضوع وارد است مقایسه شود.
موضوع تعامل یا تقابل اخلاق و سیاست اما در حوزه عملی آن صورتبندی دیگرگونی دارد. به این تفصیل که پرسش از این موضوع یعنی تعامل یا تقابل اخلاق و سیاست نزد سیاستمداران و همه فعالان این عرصه، یک پاسخ بیشتر ندارد و آن هم لزوم حتمی و بایدی تعامل این دو حوزه و اصولا تفوق ذاتی اخلاق بر سیاست است. این پاسخ یکسان همه سیاستورزان و فعالان نهاد سیاست در وهله اول بسیار خشنودکننده است اما آنچه تاریخ اجتماعی و سیاسی در حاق واقع سیاست پیشگی به مردمان نشان داده شده و میشود متأسفانه چیزی برخلاف این پاسخ به ظاهر زیباست.
شاید نکتهای که یکی از اندیشمندان منتقد معاصر در توضیح این وضعیت بیان میکند اداکننده مقصود باشد. نقل به مضمون این تعبیر طنز آمیز این است که در سپهر اکنونی سیاست، سیاستمداران هر شب کتاب «شهریار»ماکیاولی را به مثابه کتاب مقدس میخوانند و شب سر بر آن گذاشته به خواب میروند درحالیکه فردا صبح درحالیکه گوش به توصیههای ماکیاولی دارند، بر زبانشان تنها به او دشنام میدهند و حرفهایش را تقبیح میکنند.
این بیان طنزآمیز که ناظر بر موقعیتی است که ابتدای نوشتارمان نیز به داستان لباس پادشاه تشبیه شد، آن چیزی است که امروزه میتوان در ساحت کندوکاو در موضوع تعامل یا تقابل اخلاق و سیاست به نظاره نشست.
در این میان البته همانطور که اشاره شد نقش رسانهها به نمایندگی مردمی که مخاطبان اصلی هر عمل و نظر سیاسی هستند بهنظر میرسد همان فریاد کشیدن باشد؛ چرا که برخلاف حوزه نظری که در آن موافق و مخالف تعامل و تقابل اخلاق و سیاست با صراحت و شجاعت از منویات خویش حرف زده و در مقام دفاع یا اثبات برمیآیند، در این حوزه از بحث، از همان ابتدا همه علیه تقابل حرف میزنند و در باطن بر له آن اقدام میکنند و در چنین شرایطی البته شاید آنچه به جایی برسد فریاد رسانهها (مردم) باشد؛ فریادی که البته از دیرباز تاریخ نیز وجود داشته است چنانکه بیدل دهلوی نیز در تحلیل این ماجرا حدود 300سال پیش در زمانی که خود نزد حاکمان محلی مقتدر هند جاه و مکنتی داشت در بیتی از اخلاق سیاسی روزگار خودش فریاد برداشته است:
از اهل دُوَل حیا مجویید
اخلاق کجاست؟ منصب آمد!
چند روز پیش دوست خوبم ، محسن حکیم معانی ، داستان نویس این روزها که برنامه محبوب کتاب شب را در رادیو تهران با صدای مانای بهروز رضوی عزیز روی آنتن دارد زنگ زد و تقاضا کرد تا در برنامه کتاب شب میهمانشان باشم و برایشان از سیر مقتل نویسی و همین طور کتاب روضه الشهدا ی ملا حسین واعظ کاشفی صحبت کنم . از انجا که به قول حضرت سعدی آزردن دوستان جهل است و کفارت یمین سهل از طرف دیگر اینکه می دانستم این محرم تنها وقت عزاداری و ادای دین هر ساله محرمی ام همین فرصت های عرض ارادت به حضرت عشق است گفتم چشم و جایتان خالی که پنج شنبه پاییزی خاطره انگیزی را در خدمت بهروز رضوی عزیزو محسن حکیم معانی در میدان ارگ و استودیو رادیو تهران گذراندم .
واقعیت این است که بعد از حدود 8 سال حضور در رادیو های مختلف ، در کسوت مجری، مجری - کارشناس ،سر دبیر و کارشناس ، رادیو تهران همچنان برای من حسی خاطره انگیز دارد .آن شلوغی مرکز قدیمی شهر که باید طی کنی تا بتوانی وارد ساختمان رادیو شوی و استودیو هایی که میتوانی بوی حضور تمام بزرگان عرصه علم و ادب و هنر و را که از حداقل 50 الی 60 سال پیش کف پوش انجا را متبرک به قدم هاشان کرده اند حس کنی برای من چیز یگانه ای است این را به اضافه این کنید که چند وقت قبل هم به عنوان کارشناس باز نتوانستم به دوستی که دوست دیگری معرفی کرده بود نه بگویم و در برنامه ای به عنوان کارشناس در باره شادی در اسلام در همین رادیو تهران حضور داشتم و از اتفاق بحث چالشی ای نیز پیش امد اما انچنان که باید به خاطر وقت تنگم نتوانستم سینه ام را دودی هوای دود انگیز رادیو تهران کنم اما این بار قضیه فرق می کرد و عصر به یاد ماندنی ای با بهروز رضوی و محسن حکیم معانی عزیز بود و در دو برنامه درباره سیر مقتل نویسی در اسلام و و همین طور کتاب روضه الشهدا صحبت کردم که امیدوارم شنوندگان پرو پاقرص برنامه «کتاب شب» بهروز رضوی که در دو برنامه نتوانستند کتاب خوانی هر شبشان را با رضوی داشته باشند حد اقل صحبت های من برایشان جالب بوده باشد. البته پیشتر خبر گزاری های ایسنا و مهر و روزنامه جام جم خبر ازاین برنامه داده بودند و ابراز لطف برخی از دوستان شنونده هم نشان از قبولی دین محرمی ام داد که خدا را شکر .
یعنی روزی که 
سر مقاله ۳۶۷
شهر انگار دارد شهر بی تفاوت ها می شود. شهری که اگر در شلوغ ترین نقطه اش هم باشی و درست در زمان اوج تردد و کمی هم قلچماق به نظر برسی بتوانی هر کار اشتباهی را انجام دهی و کسی هم به تو نگوید بالای چشمت ابروست.به نظر می رسد دیگر دارد تبدیل به عادتی شهروندی می شود. عادت به رد شدن از کنار یک اتفاق ناخوشایند که درست مقابل دید گان ما رخ می دهد . بدون کوچکترین واکنشی. فرقی هم ندارد این اتفاق چه باشد از تصادف وسیله نقلیه ای با وسیله ای دیگر که در جای پارکی قرار گرفته و صاحبش نیست، تا زور گیری و تعرض و اعمال خشونت کلامی یا فیزیکی نسبت به اقشار ضعیف جامعه مانند سالخوردگان و زنان و کودکان.این بی تفاوتی برخی اگر در ابتدا با عذاب وجدان نیز همراه باشد میتوانند با مکانیسم های روانشناسانه ای مانند توجیه در صدد رفعش بر امد. اینکه مملکت قانون دارد، اینکه وظیفه فلان ارگان است ،اینکه چرا ما در خطر بی افتیم ، اینکه دیگران هم بی تفاوتند و هزاران دلیل دیگر که به قول ان ضرب المثل معروف ؛ خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را و بی توجه به این مثل دیگر که اگر در توجیه یک اشتباه ، هزار دلیل بیاورید تازه می شود هزار و یک اشتباه.
این بی تفاوتی اما از کجا شروع شد. قدر مسلم این بی تفاوتی شهروندی که به راحتی و البته شرماگین میتوان نام آن را بی مسئولیتی گذاشت از ابتدا اینقدر بزرگ نبوده است. بزرگ بودنی که به «موضوع» بی تفاوتی هایمان بر میگردد. یعنی اگر امروز اتفاق ناخوشایندی مثل جنایت میدان کاج اتفاق افتاده که مردی در ملا عام فردی را با ضربات پی در پی چاقو میکشد و اجازه نمیدهد هیچ کس مصدوم را به بیمارستان برساند و شهروندانی تنها با تلفن همراه خود شروع به فیلم برداری میکنند ریشه بی تفاوتی انبوه تماشاگران این واقعه را که هیچ دخالتی نیز نداشته اند باید در بی تفاوتی های بسیار کوچک تر شهروندی دید. منظورم از بی تفاوتی های کوچک باز ناظر بر موضوعات به ظاهر بی اهمیت زندگی روزمره شهروندی است. از بی تفاوتی نسبت به اینکه بوی زباله ای که در ساغت غیر مقرر بیرون گذاشته ایم چقدر می تواند همسایه ها مان را برنجاند تا اینکه عدم تفکیک زباله های خشک و تر در مبدا میتواند چه بار مالی را به مدیریت شهری تحمیل کند تا اینکه اگر کسی به خودروی همسایه مان آسیبی رساند بی تفاوت نباشیم و یا متوجه این باشیم که در نبود همسایه به مسافرت رفته مان ، خانه اش از هر گونه اسیبی در امان باشد و ...هزاران هزار نکته باریک تر زمو که میتوان بی تفاوتی های کوچک شهروندی را درآن به نظاره نشست.بی تفاوتی هایی که حالا بزرگ شده اند . مثل دیوار کجی که انگار قرار است تا ثریا نیز کج برود.
به انگيزه سيو چهارمين سالروز درگذشت " پنجره هایی رو به مهتاب" عنوان برنامه ای شبانه از رادیوی سراسری فرهنگ است که هر سه شنبه از ساعت 30/21 تا 23 شب به صورت زنده پخش میشود. موضوع اصلی این برنامه فلسفه و حکمت است که به سردبیری و اجرا و کارشناسی خودم اجرا میشود . در 20 برنامه گذشته بحث شناخت شناسی در حکمت اسلامی را با تمام دشواری هایش در برنامه مطرح کرده ایم و از هفته گذشته موضوع برنامه فلسفه محیط زیست است که قرار است طی آن به اخلاق والاهیات محیط زیست هم بپردازیم . برنامه ما قسمت دومی هم دارد که طی آن بخش هایی از رساله های مشهور رمزی حکمت اسلامی را برای شنوندگان شرح و بسط می دهیم که تا به حال رساله طیر ابن سینا و رساله عقل سرخ سهروردی را توضیح داده ایم . ناگفته نماند میهمان همیشگی این برنامه در روزهای سه شنبه اقای دکتر انشالله رحمتی است. نویسنده و مترجم خوب و پرکار معاصر که ضمنا دانشیار فلسفه اسلامی نیز هستند . از جذابیت های این برنامه که قرار است مباحث سنگین و سخت و البته جدید این حوزه را با ادبیاتی تا حد ممکن ساده و با جذابیت های رادیویی ارائه دهد ارتباط مستقیم با شنوندگان از طریق تلفن و پیامک در برنامه زنده است . به این ترتیب مخاطبان ما نیز میتوانند هم پرسشهای مربوط خود را و هم نقطه نظراتشان را با ما در میان بگذارند و مانیز در پنجره هایی رو به مهتاب سه شنبه ها البته سعی میکنیم تا حد ممکن هم منعکس کننده باشیم و هم پاسخ گو.
پنجره هایی رو به مهتاب سه شنبه ها از ساعت 30/21 تا 23 شب از پخش زنده شبکه فرهنگ روی طول موج FM ردیف 106 و روی موج AM ردیف 558 مگاهرتز قابل شنیدن است۱- همه شهر انگار خواب زده میشود .صبح 12 اردیبهشت را میگویم. صبحی که همه مان یادمان می افتد ای وای امروز را باید از معلم هایمان قدر دانی کنیم .دیگر عادت کرده ایم وقتی 12 اردیبهشت ماه که میشود رسانه های جمعی از هر نوعش اعم از دیداری و شنیداری و مکتوب شروع کنند به برنامه گل و بلبل نشان دادن و احساس مخاطبانشان را برانگیختن در این که ای معلم تو چه شمعی هستی .... و سوزو گداز و ساز و اوازی و در مدارس ابتدایی گل و کادویی و در پایه های بالاتر هم رفته رفته دست گل ها و کادو ها تحلیل می روند و سر اخرش در دانشگاه هامان هم که به هوای اینکه همه استاد! هستند ،صرفا به تجلیلی و یادی از استاد شهید مطهری بسنده میکنند.
2- من افتخار این را داشته ام که در عنفوان جوانی معلم هم باشم 5 سال تمام در پایه های مختلف دبیرستانی . گفتم افتخار اما واقعا شک دارم که ایا با این همه مشکلات و صورت های با سیلی سرخ شده این مظلوم ترین قشر فرهنگی کشور آیا هنوز هم همه معلمان کشور و شهرم به معلم بودنشان افتخار میکنند.
۳- سر کلاس او بود که عاشق تاریخ شدم .معلم تاریخ سال دوم دبیرستانم را میگویم.هنوز وقتی یادداشت یا مقاله ای در حوزه تاریخ اسلام یا تاریخ اندیشه ها می نویسم و ان نوشته لینک های متعد میخورد و مکررا بازچاپ میشود میتوانم لبخند نجیب همیشگی اش را ببینم . لبخندی که حتی ان روز هم بر لبش بود . همان روزی که به عنوان مسافر سوار ان پیکان زهوار در رفته شدم . ان تابستان تلخ را می گویم که کاش پایم میشکست و در آن داغی تا خانه یکسره پیاده می رفتم ولی سوار ماشین آن مرد مسافر کش نمیشدم. لبخند نجیبش با سرخی صورتش در امیخته بود.
۴-لطفا توجه کنید. منطقه ۸با وسعت کم و بافت جمعیتی متراکمش چیزی حدود 180 باب مدرسه را در خودش جای داده است . اگر حساب کنیم در هر مدرسه با احتساب معلمانی که درچند مدرسه مشغول به تعلیم هستند به طور متوسط تنها 20 معلم فعالیت میکنند به اضافه معلمانی که ساکن در منطقه ماهستند اما در مدارسی بیرون از منطقه به تدریس میپردازند میتوان گفت در منطقه 8 چیزی حدود 4000 معلم ساکن هستند. و این یعنی یک پتانسیل بزرگ فرهنگی برای منطقه ما. سکونت تقریبی 4000 معلم یکی از بزرگترین سرمایه هایی می تواند باشد که کمتر منطقه ای در تهران از ان برخوردار است. می دانم که تا به حال ان طور که باید به این پتانسیل بی نظیر توجه نشده .میدانم بار خاطرشان بوده ایم که یار شاطرشان نبوده ایم ..
۵- ببخشید . از خودتان یاد گرفته ام که تلخی را می شود با شیرینی صبر تحمل کرد. روزتان مبارک
سرمقاله ۳۵۶
آدم ها گاهی وقت ها فراموش کار میشوند.منظورم فراموشی ای که همه ما گاه به گاه دچار ان می شویم نیست. بلکه فراموشی ای را میگویم که هیچ وقت شاید متوجه ان نمی شویم .یکی از این دست فراموشی ها معناهای بعضی از واژه هاست . واژه هایی که شاید در شبانه روز چندین مرتبه هم از انها استفاده کنیم اما معنای ان را نمیدانیم. یا شاید معنای درست و عمیق آن را ندانیم و یا دقت کردن در معنای آن را فراموش کرده ایم .گاهی وقتها برای یادآوری بعضی چیز ها که به نظرمان اصلا هم نیاز نیست باید جست و جویی کنیم .تا شاید چیز هایی یادمان بیاید و در همین یاد اوری هاست که چیز هایی هم یاد میگیریم.بعضی از این جست و جوها از کتاب های لغت می تواند اغاز شود .کتاب هایی که معنای واژه ها را نوشته اند و بعضی وقت ها در گرما گرم زندگی ماشینی مان بد نیست سری به این لغت نامه ها بزنیم ، شاید که ما بی خبر بوده ایم و معنای واژه ای عوض شده است .یکی از این وازه هایی که به نظر می رسد این روزها هر شهروندی نیاز دارد تا دوباره سری به لغت نامه ای بزند و سرکی در معنای ان بکشد واژه رعایت است.
فرهنگ لغات دهخدا یا معین را که باز کنید ذیل واژه رعایت این معنی را نوشته است،پاس داشتن ، نگاه داشتن حق کسی را. با این اوصاف وقتی صحبت از رعایت میشود حتما پای حقی هم در میان است .حقی که باید رعایت شود. پس رعایت دیگر لطف نیست بلکه وظیفه است. چیزی که به نظر می رسد در زندگی شهر نشینی امروز ما فراموش شده است .
همه ما رعایت کردن را نوعی لطف می دانیم . شاید بگویید مهم رعایت " رعایت " است و اینکه وظیفه شهروندی تلقی شود یا لطف شهروندی زیاد مهم نیست و البته که در جواب باید گفت متاسفانه اشتباه فکر میکنید. اجازه بدهید مثالی بزنم .
مطمئنا همه مان در زندگی برای یکبار هم که شده با افرادی مواجه شده ایم که کاری را که باید انجام می داده اند و ان کار وظیفه شان بوده اما از انجام ان شانه خالی کرده اند . قطعا کسی که از انجام وظیفه اش شانه خالی کرده میتوان برخورد قاطع کرد اما اگر آن شخص ان کار را وظیفه اش تلقی نکند و صرف انجام آن را به عنوان یک لطف در حق دیگران بداند آیا باز هم می توان او را برای انجام ندادن کارش مورد عتاب قرار داد .ایا او حق ندارد واکنشی منفی در مقابل برخورد عتاب امیز شما داشته باشد ؟ایا او شما را پر توقع نمی داند ؟
واقعیت تفاوت میان وظیفه و لطف در انجام دادن هر کاری و روشن کردن مرز میان این دو می تواند رفع کننده بسیاری از سوء تفاهم ها در زندگی شهروندی ما باشد. نکته ای که در اخلاق شهروندی نیز بسیار با اهمیت است .این مجال قرار است تنها ایستگاهی باشد برای تلنگرها. امیدواریم بعد تر وظیفه خود بدانیم تا بیشتر و بیشتر در باره "رعایت کردن " حرف بزنیم .